تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان شیطان قسمت 5
رمان شیطان قسمت 5
این قسمت فصل اول تموم میشه بالاخره رسیدیم به اردوگاه
-هی فیلیپ رسیدیم بیدارشو.زود باش دیگه!
-ها؟چی؟من کجام؟اینجا کجاست؟
-ای خدا تو چه اکبندی هستی فیلیپ!اینجا اتوبوس
-ها باشه تو برو الان میام
وای خدا چقدر این پسره شوته!نه به این کاراش نه به اون کاراش.رفتم ساکمو ور دارم که یهو یه پسره اومد جلو
-هی!تو کی هستی؟
-با بی حوصلگی تمام گفتم
-به تو چه!
-هی حرف دهنتو بفهم
-اگه نفهمم چی میشه؟
-اونموقع اونقدر کتک می خوری تا صدای...
-هی جوجه فکلی!جرئت داری روم دست بلند کن تا ببینی چی به روزگارت میارم!
یکدفعه دیدم چند نفر از نوچه هاش پشتشن.
قیافه من:
قیافه پسره:
قیافه دوستاش:
-تو میخوای دمار از روزگار من درآری؟تو که نفله ای بیشتر نیستی
یکدفعه ای دستشو برد بالا,فهمیدم یک نروماده درست حسابی خوردم.تا خواست بزنه تو گوشم دیدم دستش تو هوا موند بعد پیچیده شد پشتش.پسره داد کشید تا قهرمانمو دیدم کپ کردم 
-هی جاناتان!اگه یکبار دیگه دست رو دخترا بلند کنی میکشمت فهمیدی؟
-اره,اره غلط کرد,شکر خوردم.ایندفعه رو ببخش فیلیپ!
فیلیپ ولش کرد یعنی پسره مثل چی با نوچه هاش از صحنه در رفتن
-وای فیلیپ تو.....باورم نمیشه همچین کسی بودی و من نمی دونستم
یهو تو چشام زل زد,هنوز از اون چشما می ترسیدم
-ملینا دیگه طرف اون پسره نرو باشه؟
بهش نگاه کردم و کله تکون دادم
-هوف,هانا رو ندیدی؟
-امممم.....اونجاست
-باشه
بعد این حرف شروع کرد به دویدن.نگاش کردم.واقعا از دستم ناراحت شده بود داشتم همین طوری بهش نگاه می کردم که یهو همون پسره از لای بوته ها اومد بیرون بعد پاشو اورد بالا و..........شترق کوبند به پای فیلیپ
فیلیپ با ناله ای حاکی از درد به زمین افتاد,بعد دیدم که نوچه های پسره اومدن و شروع کردن به زدنش.یکهو از خود بی خود شدم و رفم یقه جاناتان رو چسبیدم
-بهتره به اون نوچه هات بگی ولش کنن و گرنه...
-وگرنه چی؟
-وگرنه این...
و شروع کردم به زدن پسره اونقدر زدمش که صورتش پر خون شد.
-بهتره بزنی به چاک جوجو!
و ولش کردم.با سرعت زیادی در رفت ,نوچه هاشم دیدن قضیه رو فلنگرو بستن و در رفتن.رفتم سمت فیلیپ, بیچاره داشت از درد به خودش می پیچید
-فیلیپ حالت خوبه؟
-این طور به نظر میاد؟
خواست پاشه ولی از درد زیاد نتونست.زیر بغلشو گرفتم و اروم به سمت اتاق راه افتادیم
-نمی دونی هانا کجاست؟
-نه من از کجا بدونم!تو الان به فکر خودت و پات باش
رسیدیم به اتاق,اروم نشست رو تخت.شلوارشو بالازدم
-اوففففف
-چی شد؟
-فیلیپ پات!
پاش به طور فجیحی پر خون شده بود.یک حوله اوردم و خونا رو پاک کردم,اون موقع بود که کبودی اشکار شد
-سلام ملینا سلام فیلیپ!هانا هنوز نیومده؟
-نه مگه کجا بوده؟
-گفت میره جنگل و زود بر می گرده,ملینا خیلی نگرانشم نکنه براش اتفاقی افتاده؟
فیلیپ از جاش پاشد
-ملینا لباس بپوش باید بریم جنگل
-چچچییییی!ولی فیلیپ پات!
-اونو ولش کن باید بریم زود باش!
رفتم سمت ساکم و زود یک لباس انتخاب کردم.
-خوب من حاضرم
به چشمای فیلیپ نگاه کردم.الان دیگه سرد نبود بلکه برقی از نگرانی در چشاش موج می زد
-خو پس بریم
از در رفتیم بیرون.خلی گران هانا بودم ولی نمی دونستم تو اون جنگل شوم چه اتفاقی خواهد افتاد
**********************************************************************************************************************
داستان از زبان فیلیپ

نگران بودم خیلی,اگه براش اتفاقی می افتاد چی؟تموم راه تو فکر همین چیزا بودم که بالاخره رسیدیم
-خوب ملینا دستمو ول نمی کنی باشه؟
-باشه
چراغ قوه رو روشن کردم.تاریکی شب نمی زاشت هیچ جارو ببینم
به وستای جنگل رسیدیم.یهو صدا های وحشتناکی شروع شد
-فیلیپ من می ترسم
-نترس من کنارتم
ولی یهو دیگه بودن ملینا رو حس نکردم
-ملینا اینجایی؟
صدایی نیومد
-ملینا مسخره بازی در نیار بگو کجایی!!
یهو یک صدای از پشت شنیدم .تا برگشتم چیزی محکم به سرم خورد افتادم زمین.سرم گیج می رفت و همه چیز دور سرم می چرخید.بعد از ون تارکی سیاه و وحشتناکی گریبانمو گرفت دیگه همه جا تاریکی بود.احتمالا دیگه مرده بودم........



خب فصل اول تموم شد.حالا دیگه باید برم تو فصل بعدی

موضوعات: رمان شیطان ،
[ سه شنبه 31 فروردین 1395 ] [ 07:43 ب.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب