تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 1
رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 1
خب اینم قسمت اول فصل جدید.راستی این فصل مثل فصل قبل نیست که زودی تموم شه این فصل خیلی ادامه داره.....

داستان از زبان ملینا
چشامو باز کردم,سرم مثل چی درد میکرد.اروم بلند شدم و دورو برو نگاه کردم.
-من کجام؟چرا اینجا اینقدر عجیبه؟
فضای اتاق خیلی عجیب بود.مدل اتاقی که توش بودم مثل مدل  اتاق های قدیمی بود.داشتم همه جارو زیر نظر میگرفتم که کنارم یک رخت خوب دیدم .پتوش رو زدم کنار و با اتفاق غیر منتظره ای روبه رو شدم
-ها.....هانا تو اینجا چی کار می کنی؟میدونی چقدر دیگرانو نگران کردی؟ها؟زود باش...
سریع از خواب بلند شد و تا خواستم حرفمو ادامه بدم گفت
-باشه بابا سرمو بردی.یکریز داری مثل پیرزنا غر میزنی.اه!
بعد از این حرفا دور و برشو نگاه کرد و گفت
-ملینا!ما الان کجاییم؟
-من چه میدونم!انگار من تو رو اینجا اوردم!
-مگه تو منو نیاوردی؟
-معلومه که نه!من خودم تازه بیدار شدم.
-پس کی مارو اورده؟
-حتما فیلیپ دیگه!
-اخه مغز فندقی فیلیپ میتونه منو تو تا اینجا اورده باشه؟
-اه نمی دونم دیگه اصلا به من چه
با گفتن این حرف به سمت در اتاق رفتم,هرچی درو فشار دادم باز نشد
-هانا.....این در قفله!
-چی!مطمئنی؟
و به سمت منو در اومد.اونم هرچی فشار داد در باز نشد که نشد
-هانا امممممم .....حالا چی کار کنیم؟
-داشت حرف میزد که یهو صدای پا شنیدم
-هیسسسس
-چی ش...
تا خواست ادامه حرفشو بزنه انگشتمو به نشانه ی سکوت جلوی دهنش گرفتم.صدای پا همینجور بیشتر میشد که یهو حس کردم پشت دره.بعد صدای تیلیک تیلیک شنیدم .
-به نظرت کی میتونه باشه؟
-دهنتو ببند هانا!
داشتیم همین طور باهم جرو بحس می کردیم که یهو در واشد و منو هانا پخش زمین شدیم.صدای خنده ای بلند شد.سرمو بالا اوردم تا ببینم این صدای خنده ی کیه که یهو دستی رو بالای سرم دیدم
-سلام خانوما!حالتون خوبه؟
دستو گرفت و بلند شدم.به چهره ی طرف نگاه کردم.زنی بزرگسال بود با موهای ابی! با این که رنگ موهاش ابی بود ولی خیلی خوشگل بود.این موهای زیباشو مدل کره ای قدیم بسته بود.با تبسمی شیرین داشت منو نگاه میکرد.
-حالتون خوبه؟
-اوهوم,میشه بگین ما کجای....
داشتم حرف میزدم که صدای قار و قور شکمم بلند شد
زن خنده ای با نمک کرد و گفت
-معلومه شکمت بیشتر حرف و ناله داره تا خودت
-این ملینا همیشه شکمش بیشتر از خودش حرف داره
-من که از خجالت سرخ شده بودم رفتم طرف هانا و یک ویشگون ازش گرفتم
-هی وحشی چه خبرته
-حقت بود
-باشه خانوما باهم دعوا نکنید.زود بیاید برید.
با اون زن همراه شدیم و رسیدیم به یک اتاق بزرگی,برام جای تعجب داشت که چرا همه چی مدل قدیمیه حتی لباس ها و موهای اون زنه.وسط اتاق یک میز بود. دو تا از صندلی هارو کشید و منو هانا رو به سمت صندلی ها راهنمایی کرد.بعد برامون غذا اورد. منو هانا مثل چی چسبیدم به غذا ها,مثل گاو(با عرض معذرت) شروع کردیم به خوردن .بعد از اینکه خوب سیر شدیم زن گفت
-شما یک دوست دیگه ندارید که یک پسر باشه؟
-هاااا؟خب چرا!
-پس با من بیاین
دوباره دنبال زن رفتیم.به یک اتاقی رسیدیم که توش چندتا تخت بود.به یک تخت نزدیک شدیم که زن گفت
-ببینین این خودشه؟!
به سمت تخت رفتیم و از چیزی که دیدیم بهت زده شده بودیم
-خدای من فیلیپ!
خودش بود,دقیقا خودش!روی تخت افتاده بود و دستو پاهاش به تخت بسته شده بود,رنگشم سفید عین برف شده بود
-پس این دوست شماس حدس میزدم!
-اره
ناگهان چیزی به ذهنم رسید
-هی هانا وقتی رفتی جنگل چه اتفاقی افتاد؟
-اممممم خوب میدونی,وقتی رفتم جنگل یک خرگوشو دیدم .اروم رفتم کنارش که یهو در رفت.منم پابه پای اون دویدم که یهو صدا های بلندی شروع شد و.....بعدش دیگه هیچی نفهمیدم
-منم یکجورایی مثل تو بودم,برای پیدا کردن تو اومدیم به جنگل که یهو صدا های وحشتناکی شروع شد و دیگه هیچی نفهمیدم,راستی خانوم میشه دست و پای دوستمو باز کنید؟
-نه!
به سمت صدا برگشتم.مردی رو دیدم با قدی بلند و ریشی دراز
-نه نمیشه!
-خوب واسه چی!
-چون اون از ما نیست,تازه پسرم هست.اگه به ما حمله کنه چی؟
-وا مگه حیونه اونم مثل شما انسانه!
تا این حرفو زدم اون زن اومد دهنمو گرفت و گفت
-اگه دوست داری دوستت زنده بمونه و اتفاقی براش نیوفته همچین حرفی رو دیگه تکرار نکن!
این داستان ادامه دارد....

موضوعات: رمان شیطان ،
[ شنبه 1 خرداد 1395 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب