تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 2
رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 2
خب اینم قسمت 2
برو ببین جریان از چه قراره

تعجب کردم.اینا داشتن واس خودشون چی میگفتن؟اصلا نمی تونستم منظور حرفاشونو بفهمم
-ببخشید میشه یکم واضح تر حرف بزنید؟
نگاهی به دور و اطرافشون کردن بعد اون مرده گفت
-بیاین بریم یک جای خلوت تا براتون ماجرا رو بگیم
و به طرف اتاقی رفت 
-هی ملی مطمئنی میشه به اینا اطمینان کرد؟
-نمی دونم ولی چاره دیگه ای هم نداریم
-هعی!باشه راه بیفت
و به سمت همون اتاق حرکت کرد.رسیدیم به اتاق. درو بست و روی یک صندلی نشست.ما هم روی یک صندلی نشستیم.
-خب لطفا میشه شروع کنید؟
-امم....اول من یک سوال از شما می پرسم بعد جریانو تعریف می کنم......خب شما چطوری به اینجا اومدید؟
-منو فیلیپ داشتیم تو جنگل دنبال دوستمون می گشتیم که یهو صدا های وحشتناکی شروع شد و بعدش من دیگه هیچی نفهمیدم.
زیر لب گفت
-این جریان خیلی عجیبه....آخه چطوری میشه...
-ببخشید شما می خواستید جریان اینجا رو تعریف کنید
-اهان.خب میدونی........هیچکی اینجا انسان نیست!
منو هانا باهم
-جاااان؟یعنی چی؟منظورتون اینه که ..........روحین؟
خنده ای سر داد
-نه منظورم این نبود,منظورم این بود که اینجا هیچکی انسان کامل نیست!
-میشه یکم ساده تر بگین,منظورتونو متوجه نمی شم
زنه شروع کرد به حرف زدن
-اینجا هیچکی انسان کامل نیست یعنی.......یعنی یک رگ حیون یا جانداری داره!
چشام داشت تار می رفت.منظور اینا چی بود؟اخه چطوری میشه؟
هانا:
-یعنی شماهاهم......
-گفتم که همه همین مدلی هستن
-خب واسه چی حرفی که من زدم خطرناک بود؟خوب شما هم که یک رگ انسانی دارین
دوتاشون به هم نگاه کردن که دوباره مرده شروع کرد به حرف زدن
-همش این نیست
-خب جریانو بگین دیگه,چرا نصفه رهاش می کنین؟
-خب میدونی......ما.....از خون ......انسان ها تغذیه می کنیم!
جیغ کشیدم
-یعنی شما خون اشامید؟
-هیسسسس!اگه کسی صداتو بشنوه میفهمی چی میشه؟نخیر,گفتم که ما رگ جانور داریم نگفتم خون اشامیم
-خب اینم یک مدل خون آشام بودنه دیگه,نیست؟
-دهه!حالا من هرچی بگم تو گوش نمیدی.تازه اونا دشمنان ما هستند!اینو که میفهمی؟
-دشمن؟
-بعله.اونا خیلی وحشین,اونا تا ته خون طرفو میکشن بیرون ولی ما انقدر ازش خون نمی خوریم که بمیره.
دنیا داشت دور سرم می چرخید
هانا:
-یهنی شما ها هم می خواین.....
-نگران نباش,از خون شما سه تا نمی خوریم
یکدفعه یکی اومد تو و تو گوش اون زنه یک چیزی گفت.بعده زنه با قیافه عصبی رفت
-ا...راستی اسم شما دوتا چیه؟
-من ملینا هستم و این دوستم هانا است
-آهان,خوشحال شدم از دیدارتون.اسم منم رافائل هست
-اقای رافائل میشه بپرسم شما چه رگی دارین؟
-من یک خفاشم
-اهان ممنون
یهو زنه داخل اتاق شد و گفت
-رافائل!به هوش اومده!
-کی؟
-همون پسره دیگه!
-واقعا!چه خوب
و باهم از اتاق رفتن بیرون
-ملی بیا ماهم بریم
-باشه 
وبه از اتاق خارج شدیم.به جایی که فیلیپ بود رسیدیم.دیدم همون مرده داره دستاشو باز می کنه بعد از این که بازش کرد به یک اتاق بردش و دوباره برگشت
-خب چیز مهمی نبود.فقط به هوش اومد ولی دوباره از هوش رفت.چیزه دیگه ای هم مونده؟آها یک چیزی رو یادم رفت بهتون بگم.شما اینجا فکر نکنین ما مال قرن بوقیم,نه جانم این به خاطر یک سری رسم های مسخرس که ما اینجا این طوری لباس می پوشیم
-ممنون که بهم کمک کردید راستی اسم ای خانومه چی هست؟
-اسم من سورا است
-واقعا!چه اسم زیبایی!
-شما نمی خواین دوستتنو ببینین؟
-مگه به هوش اومده؟
-بله که بهوش اومده.زود باشین بیاین دنبالم!
وراه افتاد.دوباره مثل کنه دنبالش راه افتادیم
-خوب دوستتون این جاست. داخل شین
وارد اتاق شدیم یهو وقتی فیلیپو دیدم داد زدم
-وای خدای من!فیلیپ تو.....
وشروع کردم به گریه کردن
هانا هم مثل من شروع کرد به گریه بعد هردومون پریدیم بغل فیلیپ
-هی دخترا! من که هنوز نمردم!
-مگه باید میمردی؟
-بسه دیگه!میشه بگین الان کجاییم؟
-توی یک جای دیگه
-خب کجا؟
اقای رافائل اومد تو و گفت
-بیا تا برات توضیح بدم
و فیلیپو با خوش برد
از زنه پرسیدم
-ما می تونیم به دنیای خودمون برگردیم؟
-تبسمی تلخ کرد و گفت 
-اگه می شد عالی میشد!ولی من مطوئنم به اینجا عادت می کنید
-یعنی تا اخر عمرمون....
-ملی وللش!الانو خوش باش تا ببینیم بعدا چی میشه1
خنده ای کردم و گفتم 
-خیلی دلت خوشه ها!
-راستی خانوم سورا.میشه بگید اینجا کجاست و شما و آقای رافائل کی هستید؟
-اینجا طبابت خونه درباره و منو آقای رافائل توش کار می کنیم
-پس دکتر هستین
-درسته
-برای ما هم اینجا کار هست؟
-معلومه
هانا:
-چه خوب پس ماهم تو اینجا کمکتون می کنیم؟
-واقعا1
-معلومه
..................................................................................................................................................................................
2 سال بعد
از زبان ملینا
2 سال مثل برق و باد گذشت.چه قدر سختی کشیدیم این دوسال.منو هانا که پرستاری از مریضا رو یاد گرفتیم و اقای رافائل به فیلیپ اموزش های پزشکی می داد.دیگه من و هانا 18 سال سن داشتیم و فیلیپ 20 سال.دیگه واسه خودش دکتری شده بود.
-هی ملی به چی فکر میکنی؟
-چقدر این 2 سال زود گذشت.نه؟
-اوهوم
-مثل برق و باد.
-دیگه پیر شدی ملی جان!
-اگه من پیر شدم پس حتما تو هم پیر شدی!
-شما دوتا چقدر دعوا می کنین1
-فیلیپ تو خفه!
-هی با من درست صحبت کنین
-اگه صحبت درست می خوای ما رو بگیر
و سریع با هانا در رفتیم
-دعا کنین نگیرمتون
-اگه بگیری؟
-اون موقع خدا میدونه باهاتون چی کار می کنم
با هانا هرچی در توانمون بود دویدیم.به پشت سرم نگاه کردم.فیلیپ دستمالی رو جلوی دهنش گرفته بود و سرفه می کرد
-هانا فیلیپو ببین
-یهو چش شد؟
-بیا برگردیم
-ای بابا!حالش که خوب بود
رفتیم پیش فیلیپ
-چیزی شده فیلیپ
سرشو به علامت نه تکون داد.
هانا:
-دیدی حالش خوبه!
-ما بری....
داشتم حرف می زدم که یهو فیلیپ جلوی پام افتاد.
-اوا چش شد؟
به دستش نگاه کردم,دستش و دسمالش پر از خون بود....

این داستان ادامه دارد.

موضوعات: رمان شیطان ،
[ سه شنبه 11 خرداد 1395 ] [ 08:02 ب.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب