تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت3
رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت3
 خوب بچه ها نتونستم صبر کنم به خاطر همین اومدم و قسمت بعدو گذاشتم.راستی چرا هیچکی پبداش نیست؟اون از آیکا که بگم خدا چیکارش نکنه,اینم از میسا که معلوم نیست کجاست!بابا یک پستی بزارین تو وباتون تا بفهمم زنده اید.راستی اگه اومدینو یک سر به وب زدین لطفا یک نظری هم بدید(اینو واس بعضیا که خودشون می دونن می گم)تا بفهمم کسی اومده یا نه!خوب سرتونو زیادی خوردم برین ادامه واسه رمان
-چ..چرا دستمال خونیه؟
-خدای من چه اتفاقی افتاد؟
-ملی زود باش برو یک نفرو بیار تا ببریمش پیش سورا!
-باشه الان میرم
شروع کردم به دویدن.
-خوب من الان تو اینجا کی رو پیدا کنم؟
-خانوم اتفاقی افتاده؟
به طرف صدا برگشتم.یک پسر بلند قد بود که باهام حرف زده بود واستا ببینم.......این .......چقدر شبیه..........وای خدای من فیلیپه
ولی یکم دقت کردم.نه کاملا شبیه نیست,فیلیپ موها و چشای سیاه داشت ولی این پسره موهاش قهوه ای و چشاش عسلی بود.
-خانوم حالتون خوبه؟میتونم به هتون کمکی کنم؟
-بله اگه میشه همراه من بیاید
دستشو کشیدم و به سمت فیلیپ بردمش.
-چه اتفاقی براش افتاد؟
-نمی دونم یکدفعه حالش بد شد و افتاد
یکدفعه دستاشو برد زیر بدنش و بلندش کرد.ای جونم چه قدرتی داره!
-نگران نباشین اتفاق خاصی.....
یکدفعه به صورت فیلیپ نگاه کرد
-خدای من همچین چیزی چطوری اتفاق افتاده؟
-چه چیزی؟
-اون خیلی شبیه منه!
هانا:
-ده اقای محترم شما اومدید کمک یا نگاه کردن دیگران؟زود باشید دیگه!
پسره راه افتاد.
اون پسره:
این ماجرا خیلی عجیبه,اخه چطوری میشه......به طبابت خونه رسیدیم.
-جناب.....
دستمو به نشانه ی سکوت رو دهانم گذاشتم
-چه اتفاقی براش افتاده؟
-منم نمی دونم....
و اون پسره رو گذاشتم روی تخت
یکی از اون دوتا دختر گفت:
-ممنونیم از کمکتون
-خواهش می کنم,میشه بگید اسمتون چیه؟
-اسم من ملینا است و اینم دوستم هانا است.
-از دیدارتون خوشحال شدم,اسم منم ساکورا ست
-ممنون اقای ساکورا
از طبابت خونه در اومدم.خیلی عجیب بود.باید فردا بهش بسپرم که بره سراغ پسره
شب 
ملینا:
چه اتفاقی واسش افتاد؟ها؟چرا اینطوری شد؟
-ملینا!
-وای خدای من فیلیپ تو حالت.....
حرف تو دهنم ماسید ,چرا چشاش.........چشاش رنگ سبز به خودش گرفته
-فیلیپ,چشات!
-می دونم چه رنگی شده,فقط امیدوارم ......
شروع کرد به سرفه کردن.بهش یک دستمال دادم و گفتم
-فیلیپ تو باید استراحت بکنی!
صبح روز بعد
زمین های اطراف کاخ
سایونا:
-مواظب پشتت باش سایونا!
به پشتم نگاه کردم,میسا از پشت می خواست بهم حمله کنه.پرید بالا و تا خواست چوبو به سرم بزنه دفعش کردم.
-اقای تزوکا اخه شما فضولی؟هان؟
-یعنی نباید بهش میگفتم؟
-نخیر
-اخ اخ حال کردم نتونستی کاری بکنی.
-تو دهنتو ببند سایونا
-چرا/اصلا دلم می خواد حرف بزنم.
-سلام!
-عایجناب شما اینجا چی کار میکنید؟
-با بانو کاری داشتم 
 به من اشاره کرد
-بله قربان
-سایونا,واست یک ماموریت دارم!
-چی جناب ساکورا؟
-شما باید برید طبابت خونه دربار و برای من هرچی میتونین درباره ی یک نفر  اطلاعات جمع اوری کنید!
-اون کی هست؟
-یک طبیب هستش,اسمشم فیلیپه.
-چطوری برم؟
-خودتونو به مریضی بزنید
میسا از پشت سر گفت:
-اگه خودشو به مریضی بزنه گندش درمیاد پس
-می خوای چه غلطی بکنی میسا؟
-خودت خواهی دید
چوبو برد بالای سرش و بعد.....کوبوند رو شونه ی چپم
-اااااایییییی!عوضی چرا این کارو کردی؟
-خوب دیگه الان واقعا باید بری اونجا!تازه دوباره هم که می تونی شمشیر بازی کنی!
لباسمو از جا شونم دادم پایین.شونم مثل چی سیاه شده بود
-بزار دستم برسه بهت.......می کشمت
راه افتادیم.وبالاخره به طبابت خونه رسیدیم
-سایونا چه اتفاقی واسه دستت افتاده؟
-هیچی فقط یک احمق به شونم ضربه وارد کرده
سورا اومد کنارم نشست
-فکر کنم در رفته
-چچچچیییی!
قیافه من:
قیافه میساکی:
من که این طور فکر نمی کنم!
به سمت صدا برگشتم.یک پسره تازه واردو دیدم که.........واستا ببینم این چرا اینقدر شبیه عالیجنابه!فکر کنم باید از همین جاسوسی کنم.اومد پشتم و اروم کتفمو فشار داد
-نه در نرفته فقط یکم ضرب دیده
بعد رفت یکم پماد اورد و مالید به کتفم.وقتی که پمادو کاملا مالید پاشد و رفت
-خوب خانوم سورا ما دیگه باید بریم
ودسته میساکی رو کشیدم تا با خودم ببرم.وقتی از اونجا دور شدیم گفتم
-میسا این پسره یکم عجیب نبود؟
-اه!صد بار گفتم بهت که اسم منو مخفف نکنتازش چیش عجیب بود بنده خدا,فقط......
-شبیه عالیجناب بود درسته؟
-خوب اره,راستی اینا رو ولش کن,گفتی پسرا کجا رفتن؟
-هیچی فقط یک ماموریت بهشون دادن رفتن اونجا.ما رو هم از دستشون نجات دادن....
-ولی دوباره برگشتن
-سایونا این صدای کی بود؟
-فقط می تونه صدای یک نفر باشه....
به سرعت برگشتیم تا گوینده ی حرفو ببینیم...........

این داستان ادامه دارد.

موضوعات: رمان شیطان ،
[ چهارشنبه 12 خرداد 1395 ] [ 11:02 ق.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب