تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 4
رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 4
خب اینم از قسمت 4 به سمت گوینده صدا برگشتیم
-اکایا!تو اینجا چه غلطی می کنی؟
-به فوضولش مربوط نیست میساکی!
-برو پی کارت بچه,حوصله ی کل زدن با تو رو ندارم دیگه
-سایونا,منو تو باهم یک کاری نداشتیم؟
-من با تو هیچ کاری نداشتم و ندارم و نخواهم داشت!
-ولی من خیلی با تو کار دارم!
یهو یک چوب از پشت سرش در اورد
-اینم تلافی اونهمه جیغ جیغات و کتک زدنات!
-توی فینگیلی می خوای منو بزنی؟
-من تنها نیستم و 7 تا دیگه پسر از پشت سرش در اومدن
قیافه منو میسا:
قیافه پسرا:
-حالا بگیر که اومد
و چوبو بالای سرش برد.
-یا قمر بنی هاشم حالا چه غلطی بکنیم سایو؟
-نمی دونم
-ممنون از ندونستنت
می خواست چوبو بزنه دقیقا به فرق سرم که یهو چوب تو هوا موند.بعد افتد و دست اکایا پیچیده شد دورش
-آآآآآآآآخخخخخخخ,کدوم احمق این کارو کرد
-اگه یک بار دیگه ببینم به این دخترا توهین می کنی من می دونم با تو!
دیدم یکی از پسرا اروم اروم رفت پشتش و....
-هی پسره پشتت رو بپا!
برگشت به پشت و شترق چوب خورد تو سرش.پسره افتاد
-میسا این همون پسر طبیبه نیست؟
-چرا خودشه!
وقتی افتاد تمام پسرای دیگه شروع کردن به زدن,حالا نزن کی بزن!
-بچه نابود شد
-اوهوم
به صدا ها گوش دادم بعد گفتم
-گودزیلای چهار شاخ زشت حال بهم زن بیریخت به همراه چوب خشکمون دارن میان!
-چوب خشک که همون تزوکاست ولی اون یکی کیه؟
-هی اکایا داری با اون احمقا چه غلطی می کنی؟
-به تو چه!
-که به من چه!ها!واستا دستم بهت برسه,تیکه بزرگت گوشته
-امم بچه ها فکر کنم بهتره بریم و فلنگرو بستن
رفتم جای پسره,کاریش نشده بود فقط همون جایی که چوب خورده بود  یکم سیاه شده بود
-به به بانو سایونا!عجیبه ماشما رو یک بار بدون سلاح دیدیم!
میساکی زیر لب گفت:واقعا هم گودزیلا ست
-ببند دهنتو,دیگه حوصله ی تو رو ندارم
-این به جای خوش امد گویی؟
-ن ب ب,بیام به توی بیریخت خوش امد گویی هم بکنم؟شتر در خواب بیند پنبه دانه
-همچین میگی بیریخت انگار خودت خوش تیپی!
-هرچی باشه از تو بهتره!
-یک کلام از مادر عروس!
-اتوبه!اگه تا یک لحظه دیگه از اینجا دور نشی می کشمت!
-سایونا عصبانی می شودحالا بازم به هم می رسیم سایونا خانوم!
-صد سال سیاه می خوام نرسیم!
-اه!چقدر شما دعوا می کنید
منو اتوبه باهم
-خفه!
-بسه دیگه! سایونا جاسوسیتو از اون پسره فیلیپ کردی؟
در اون لحظه:
قیافه من:
قیافه میسا:
قیافه اتوبه:
قیافه تزوکا:
قیافه فیلیپ:
میسا:
 سایونا از فرط عصبانیت در حال گاز زدن درخت بود,تزوکا هم دنبال جایی برای فرار از جیغ های سایو می گشت,فیلیپ و اتوبه هم همین جوری ما رو نگاه می کردن.
-میکشمت کنیمیتسومو!اصلا وایسا اول تو رو (رو به اتوبه) میزنم تا ادم شی بعد می رم سراغ اون احمق
-به من چه!
-به تو خیلی چه!
-واستین!قبل از اینکه همو بکشین بهم بگین کی بهتون گفته زاغ سیاه منو چوب بزنین؟
سایونا رفت یک چوب برداشت و گفت
-حالا بعدا بهت می گم
و دوید دنبال اتوبه,اتوبه تا صحنه رو دید شروع کرد به دویدن.اونقدر دویدن که یهو پای اتوبه به سنگ گیر کرد و افتاد زمین.سایو رفت بالای سرش و گفت:
-دیدی به هم رسیدیم
و بعد شروع کرد با چوب به زدن اتوبه
یهو دیدم چوب انداخت اونور و جفت پا رفت تو شکم اتوبه
قیافه سایو:
قیافه من:
قیافه فیلیپ:
قیافه اتوبه:
-خوب دیگه فکر کنم بست باشه!
-سایو به روح اعتقاد داری؟
-خب اره
-تو روحت
-نه مثل اینکه هنوز دلت کتک می خواد
-غلط کردم!من اشتباه کردم!
فیلیپ:
رفتم طرف پسره
-هی حالت خوبه؟
سرم داد کشید:
-به نظر خوب میام؟
-نه
-پس همچین سوالی رو نپرس اااااخخخخخخ
-واستا,دستمو روی نقاط شکمت فشار می دم  ببین درد داره یا نه
-باشه
-اینجا؟
-ااااااخخخ
-اینجا چطور؟
-اووووخخخ
-ده بگو کجات درد نمی کنه!هرجا که من دست زدم درد می کرد که!
-اگه رو تو هم با جفت پا خودشونو می انداختن تو هم همه جای شکمت درد می کرد,اه دختره ی خر!
-خر عمته!
-تزوکا!میکشمت عوضی اااااااخخخخخ!
-خوب می خواست درست در بری!
-ای پرو!
-دعوا نکنین دیگه!راستی شما می دونید کی زاغ سیاه منو چوب میزنه؟
-اوهوم
-خوب بگو!
-من!
به طرف صدا برگشتم و با یه صورت شبیه صورت خودم روبه رو شدم.
-منم که زاغ سیاه تو رو چوب می زنم!
-برای چی؟
-چون تو به جز رنگ موهات کپی پیسه منی!
-چشو فراموش کردی؟
-تو ساکت باش اتوبه!تو از کجا اومدی؟
نمی تونستم نگم.مرگ یه بار شیون هم یه بار.می دونستم جونم به خطر می افته ولی دیگه خسته شده بودم از این همه پنهون کاری
-از زمین اومدم
-از کجا؟
-زمین
اتوبه و تزوکا کپ کرده بودن مارو نگاه می کردن
-پس یعنی انسانی؟
-اره
و شروع کردم به سرفه کردن
-حالت خوبه؟
می دونستم حالم بده ولی گفتم خوبم.دستمالی بهم داد,بعد چند بار سرفه فهمیدم که دارم خون ریزی می کنم.بعد چند دقیقه حالت تهوع بهم دست داد.دویدم پای یک درخت و خودمو خالی کردم.اروم اومد پشتم و گفت:
-معلومه که حالت خوب نیس
یکدفعه ای بدنم مثل چی یخ کرد و چشام تار رفت و بعد از اون هیچی نفهمیدم
ساکورا:
یهودیدم بدنش بی جون شد و داشت می افتاد که گرفتمش
-قربان اگه میخواین کمکتون کنم؟
-نه نیازی نیست
و بلندش کردم.زودی خودمونو رسوندیم به طبابت خونه
-چه اتفاقی افتاده؟
-مثل همون دیروز ولی قدرتمند ترش!
معاینش کرد و با تعجب گفت
-این امکان نداره!
-چی امکان نداره؟
-اینکه....
-ده جون به لبمون کردی بگو دیگه
-اون....اون انسان نیست!
-مگه باید باشه؟
-وای نه!نباید جلوی شما می گفتم!
-اینا رو ولش کن منظورت چیه انسان نیست؟یعنی یک خون اشامه؟
-من شاید بفهمم
و اومد کنارش نشست
-وای خدای من این باور کردنی نیست!
-ده بگین دیگه جریان چیه
-اون...اون یک رگ اژدها داره
-خب منم یک رگ اژدها دارم
-نه این یک اژدهای طلایی نیست بلکه....
-تو که نمی خوای بگی که.....
-اون یک اژدهای نقره ای هست!
کپ کردم,یعنی ممکنه اون......وای خدای من!

این داستان ادامه دارد......





موضوعات: رمان شیطان ،
[ پنجشنبه 13 خرداد 1395 ] [ 11:29 ق.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب