تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت5
رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت5
بعد صد سال قسمت 5 رو نوشتم فیلیپ
بیدار شدم دوباره به اتاق خودم برگشته بودم.من چه جوری اینجا بودم؟تمام بدنم درد می کرد.اتاق مثل یخچال سرد بود!
-آخ من کجام؟چرا اینجا اینقدر سرده؟
به اطرافم نگاه کردم.همه جا قندیلای بزرگی بسته شده بود.
-چرا اینجا....
-بهتره استراحت کنی
به سمت صدا برگشتم
-تو که همون پسره ی شبیه منی!
-همون پسره اسم داره
-خب؟
-خبو زهرمار!نمی خوای اسممو بپرسی؟
-علاقه ای ندارم بپرسم!
-تو علاقه نداری من خیلی دارم؟زود اسمتو بگو!
-نمی خوام!
-که اینطور!الان کاری می کنم که خودت مثل ادم حرف بزنی!
و اومد کنارم نشست.
-هنوزم نمی خوای اسمتو بگی؟
-نه
یهو بغلم کرد.بدنش از اتیش گرم تر بود.خدای من چرا این این همه گرمه؟داشتم اروم اروم احساس سوختگی می کردم
-اسمم فیلیپه!
-چی؟
-فیلیپ!
-واضح تر بگو!
-فیلیپ!حالا میشه ولم کنی؟
دستاشو وا کرد,بدنم از درد و سرما بی حس شده بود و بعد باز کردن دستاش افتادم رو تخت.تند تند نفس می کشیدم.
-فکر کنم زیادی جوگیر شدم!
از بس سرد بود نمی تونستم حرف بزنم,با این که چند لحظه پیش داشتم اتیش می گرفتم
-می دونی بدنت داره خودشو ترمیم می کنه به خاطر گرمای من!
بعد به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد
-چون گرما زیاد قوی نبوده احتمالا تا 10 دقیقه فلجی!
بهش نگاه کردم,دوباره نشست رو صندلی 
-ببخشید که باهات این کارو کردم!نباید اذیتت می کردم.خب حالا که تو اسمتو گفتی منم می گم,اسم من ساکوراست!
-چچچطور.....
-بهتره انرژیتو مصرف نکنی,پس بهتره ساکت باشی
در واشد و یک پسر دیگه اومد تو
-به !به!مثل این که مجلس ترتیب دادید!خوب میگفتین منم بیام تا دور همی یک قانون تصویب کنیم!
بهش نگاه کردم,ایکه همون پسره بود که از اون دختره کتک خورده بود!
-چرت و پرت نگو کیگو!راستی فهمیدی که چندتا....
با بی حوصلگی جواب داد
-بله!چندتا جنگجو می خوان بیان,خوب که چی؟
-می دونی جنسیتشون چیه؟
-نه شما می دونید؟
-یک دخترو......
-وای نه!امیدوارم اخلاقیاتش شبیه سایونا و میساکی نباشه!وگرنه همه ی پسرا به باد فنا میرن!
-من چند هفته بی هوش بودم؟
-تو می تونی حرف بزنی!
-بدنم فلجه!زبونم که فلج نیست!
-خوشحالم که حالت خوبه!
-اه اه فضا خیلی رمانتیک شد!
-کیگو یا دهنتو ببند یا گمشو بیرون تا سایونا رو صدا نکردم!
-من غلت کردم!آقا من یک شکری خوردم,نمیشه که به هر شکر خوردنی بانو رو احضار کرد!
-مثل اینکه باید خودم حسابتو برسم!
-اممممم فکر کنم برم بهتر باشه قربان
-منم همین فکرو می کنم!
کیگو به سمت در رفت که گفت
-من میرم ولی نبینم که کار منحرف بازی انجام بدید قربان!
و سریع فلنگرو بست
-لقبی که سایونا براش گذاشته واقعا درسته!
کیگو
- هر وقت یک جنگجوی جدید می یاد اتفاق مزخرف دیگه ای شروع میشه!
احساس کردم یکی از پشت بهم داره نزدیک میشه,شمشیرو از غلاف کشیدم بیرون و بعد به پشت برگشتمو و حمله ای که از طرف میساکی بود رو دفع کردم
-فکر کردی به همین راحتی ها می تونی به من ضربه وارد کنی!
نیشخندی زد و گفت
-من نتونم یکی دیگه می تونه!
-منظورت چیه؟
-منظورش اینه
به پشت برگشتم و ........شترق یک مشت اومد تو صورتم.به کسی که ضربه زده  بود نگاه کردم
-سایونا!
-پ ن پ بابات!
-چرا این کارو کردی؟
-چون یکم کرم درونم فعال شده بود!
-تو خودت کرمی بعد کرم درونم داری
-خیلی رو داریا!
بعد دستشو بالا برد تا دوباره بزنه که دستشو گرفتم
-پس اینجوریاس! بگیر که....
-ببخشید یک سوال داشتم
سایونا:
-بلههههه!!
از فرصت استفاده کردمو دستشو پیچوندم پشتش
-ای عوضی 
-زیر چشمو سیاه کردی عوضی نیستم بعد حالا عوضیم!
-ببخشید میشه سوالمو بپرسم؟
دست سایونا رو ول کردم.به گوینده نگاه کردم,یک دختر بود
-بفرمایید
-میشه بگید سربازخونه کجاست؟
بهش آدرس اونجا رو دادم 
-ممنون از اینکه کمکم کردید
-خواهش می کنم
دختره:
-باید برم خودمو معرفی کنم,همونجور که پسره گفت اومدم پس سرباز خونه اینجاست
یکم استرس داشتم.با این که رزمی کار خوبی بودم ولی خب
-هی سلام!
به سمت صدا برگشتم,این که همون دختره بود که داشت با اون پسره کتک کاری می کرد
-سلام 
-خوبی مثل اینکه تازه واردی!
-خب اره.اومدم اینجا تا خودمو معرفی کنم
-ها؟پس تو باید همون جنگجوی تازه وارد باشی!به اینجا خوش اومدی!
-ممنون
-بیا بریم تو که معرفیت کنم
-شما هم جنگجو هستید؟
-اوهوم
-اون پسره کی بود؟
-اون یک نوع ناشناخته ای از گودزیلاست!می دونی تو دنیا تکه! 
خندیدم
-اوه راستی ببخشید که باعث شدم اون اذیتتون بکنه
-نه مهم نیست!چون اول من اونو اذیت کردم
-راستی اسم شما چیه؟
-اسم من سایوناست و اسم شما؟
-رایا!رایا کوران هستم!
-خوش حال شدم از دیدارت رایا
-منم همین طور
وارد سرباز خونه شدیم
-خوب اینجا سرباز خونست.زود کارتو تموم کن که باهات کار دارم
-چی کار داری؟
-برو دیگه وقتی اومدی میفهمی
رفتم تو 
-ببخشید اقا من رایا کوران هستم جنگجوی تازه وارد!
-ببخشید خانوم ما دیگه جنگجوی زن نمی پذیریم!
-منظورتون چیه؟ولی من می تونم به اندازه ی ده مرد بجنگم!
-خانوم گفتم که نمیشه!
-ولی آخه...
-چه اتفاقی افتاده؟
به سمت صدا برگشتم,یکح چسرو دیدم که موهای زیتونی داشت یا یک عینک.
-قربان این خانوم مثل اینکه یک تازه وارد هستند
-ببخشید بانو ما دیگه جنگجوی زن نمی گیریم
بعد این حرف پسره می خواست بره که گفتم
-بیاین باهم مبارزه کنیم!اگه من بردم منو استخدام کنید وگرنه...
-چرا من باید با شما مبارزه کنم؟
-چون که من می گم1
-به سمت صدا برگشتیم, یک دختر بود با موهای سیاه و لباس سفید .پسره یهو تعظیم کرد و گفت
-بانوی من شما اینجا چه کار می کنید؟
-شما چرا جنگجوی زن قبول نمی کنید؟
-بانو دستور شخص امپراتوره!
-خب پس منم به تو دستور میدم که این دخترو قبول کنی
به دختره نگاه کردم.فکر کنم از این کله گنده ها باشه
-خب فکر کنم بیرون کسی منتظرت باشه زود برو!منم اینجا رو درست می کنم!
بیرون رفتم این دختره کی بود که کمکم کرد؟
-هی چقدر دیر اومدی!
-بی انصافا قبولم نمی کردن!
-الان قبولت کردن؟
-اوهوم
-خوبه,راستی شنیدم که تک دختر یک خانواده ی اشراف زاده ای!
-این دلیل نمیشه که بگن من سوسولم!
-حالا کی گفت تو سوسولی!میای بریم خونه ی ما؟
-دقیقا واسه چی؟
-یعنی تو حاضری تو خوابگاه بخوابی؟نازه خوابگاه دخترا دیوار به دیوار خوابگاه پسراست!بیا نگران نباش نمی خورمت!
-خوب واسه چی منو دعوت میکنی؟
-نمی دونم ولی دوست ندارم شب پسرا بیان اذیتت کنن!خودت که میفهمی!
-خونتون پسر داره؟
-3تا داداش دارم!
-خب برم خوابگاه که راحت ترم!
-نگران نباش!این 3 تا ازارشون به یک مورچه هم نمی رسه!
-خب میدونی.....
-پس میای!بزن که بریم!
و دستمو کشید
-هی واستا!من که نگفتم میام!
-مشکلی نداره خودم میبرمت!
-دختر دیگه ای هم هست؟
-اره میسا هم هست,همون دختره که کنار من واستاده بود.
-خب پس دیگه چاره ای ندارم,بزن بریم!راستی باید پیاده بریم؟
-نه من با اسب اومدم,دوتایی سوارش میشیم
رفت و بعد با یک اسب قهوه ای برگشت
-خب سوار شو
-باشه 
و سوار اسب شدم.رفتیم که رسیدیم به خونه ی اونا
-وای چقدر خونتون بزرگه!مدل قدیم ای هم نیست!
-احتمال میدم مثل خونه ی خودتون باشه
-اره یکجورایی مثل همونه
رسیدیم به در ورودی.زنگو زد.بعد یک خانوم جون اومد دم درو گفت
-کجا بودی سایونا؟چه قدر دیر اومدی!ایشون کین؟
رو به سایونا گفتم
-تو که گفته بودی یک دختر دیگه به جز خودت تو این خونه هست پس ایشون کیه؟
-امممممم خوب میدونی.......ایشون مادرمه!
قیافه مادره:
قیافه سایونا:
قیافه من:
-چقدر خوب موندید!
-خب آخه من فقط 34 سال سن دارم!
-چند؟
-34
-واستین ببینم!سایونا تو چند سالته؟
-18
-یعنی شما تو 16 سالگی بچه دار شدید؟
-نه در اصل توی 15 سالگی بچه دارشدم!آخه من یک بچه ی دیگه هم دارم!
-
بفرمایید تو دم در بده!


ای داستان ادامه دارد.


موضوعات: رمان شیطان ،
[ سه شنبه 25 خرداد 1395 ] [ 06:05 ب.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب