تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 6
رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 6
قسمت 6 هم گذاشتم
به امید خدا هروز گاهی هم روز در میون داستانو می زارم
کیگو:
به خاطر چشمم مجبور شدم دوباره به طبابت خونه برگردم.
-من آآآممممددددهه ام!
ساکورا-خب به درک که اومدی!
-چه  پذیرایی خوبی!
ساکورا-همینم واسه تو زیادیه!
-عالیجناب از شما بعیده....
ساکورا-فهمیدی جنگجوی دختر اومده؟
-چچییی!اون اومده؟
ساکورا:
خنده ای کردم و گفتم
-بله رسیده تازه خودشم معرفی کرده!
-خب الان کجاست؟
-عمارت تزوکا!
-کجججا!
-عمارت تزوکا
-وای بر فنا رفتم!
-یکی کمه,دوتا غمه!سومیش خاطر جمه!
-الان که من به همین یکیشم موندم,چه برسه به سه تا!
-راستی چرا زیر چشت سیاه شده؟
-سر همون یکیه!
-واستا برم یخ بیارم
-اگه به یخه که اتاق اون پسره پره!
-راس میگی ها!
فیلیپ اومد بیرون و گفت
-اون پسره اسم داره!
کیگو-خب اسمش چیه؟
فیلیپ-اسمم فیلیپه و شما؟
کیگو-اسم منم کیگو اتوبست خوشوقتم از دیدارت
فیلیپ-یک سوال داشتم؟
-خب بپرس!
کیگو-بزار اول باهات اشنا بشیم بعد سوال بپرس!
-بزار سوالشو بپرسه خب!تازه من باهاش آشنا شدم
کیگو-اصلا خوشگلم شما سوالتو بپرس!من اشتباه کردم!راستی شما می خواستی بری یخ بیاری ها!
فیلیپ-واستا زیر چشتو نگاه کنم....چرا اینقدر سیاه شده!
کیگو-یکی کرمش گرفته بود واس همین زد تو صورت من!
-فکر نکنم به یخ نیازی باشه!به نظرم دستتو بزاری روی چشش سرد میشه!
کیگو-زیر چشمو بوسم کنی من مشکلی ندارما!
-ای منحرف بدچشم!
فیلیپ-بزارین اول سوالمو بپرسم بعد کار شما رو هم راه میندازم
-بپرس دیگه!
فیلیپ-اگه شما میگید من یک حیونم,رگ من چیه؟اصلا رگ شما ها چیه؟
-خب تو یک اژدهایی اونم از نوع نقره ای!منم یک اژدها هستم از نوع طلایی و اینم هاپوی منحرفمونه!
کیگو-من سگ نیستم!
-چرا هستی
کیگو-پس شما هم باید یک مارمولک باشین
-اگه تو این زبونو نداشتی می خواستی چی کار کنی؟
کیگو- یک چندتا مشت هواله می کردم تو صورتتون!
-اگه از این جرئتا داشتی از سایونا کتک نمی خوردی!
کیگو-من به خاطر این که اون دختره بهش چیزی نمی گم,مگه شما هم دخترین که بهتون چیزی نگم؟
-باشه زبون ریزی بسه,این لاندهورو که می بینی رگ گرگ تو خونش جریان داره
کیگو-اولا من لاندهور نیستم,دوما من می رم تا شما ها به کار های رمانتیکتون برسین!
 بعد این حرف زودی فلنگرو بست و در رفت
فیلیپ-پسر با نمکیه!
-خب آره,ولی یکم رو اعصابه!
فیلیپ-دوست دارم دربارش بیشتر بدونم!
-گذر از همه ی کاراش یکم از یکم بیشتر خودشیفته و مغروره!
فیلیپ-خیلی ازش خوشم اومد!امیدوارم بازم ببینمش!
-مطمئن باش که از این به بعد همیشه اینجا پلاسه!
فیلیپ-خیلی دوست دارم باهاش دوست بشم!خیلی آدم خون گرمیه!
-اگه باهاش دوست بشی یکم کارت سخت میشه!
فیلیپ-واسه چی؟
-به خاطر اینکه تو یک اژدهایی اونم از نوع نقره ای و باید مواظب باشی که....
فیلیپ-مطمئن باش من مواظبش می مونم!اوه راستی بهتره من برم سر کارم تا اخراجم نکردن!بعدا میبینمت ساکورا!
فیلیپ رفت.زیر لب آهسته گفتم 
-امیدوارم!
کیگو:
-وای اگه اون دختره مثل سایونا باشه چی؟یا از اون بدتر؟اون موقع باید برم واسه خودم قبروجا بخرم!
صدایی از پشت سرم احساس کردم.یعنی دوبار در یک روز می خواستن اذیتم کنن؟از سایونا که همه چی بر میاد1شمشیرو از غلاف کشیدم بیرون
-ایندفعه یک خراش رو دستش میندازم تا ادم شه!
برگشتم و شمشیرو ناشیانه به سمت دست راست فرد کشیدم.کسی که می خواست بهم حمله کنه......اونکه سایونا یا میساکی نبود!
قیافه من:
-ببخشیبد!من...من حواسم نبود....فکر کردم....
-مشکلی نیست1یک خراش سادست
به دستش نگاه کردم,داشت از خراش خون زیادی میومد!
-فکر کنم به دکتر نیاز داری!با من بیا!
-نه نیازی نیست!
دستشو کشیدم و گفتم
-از خونی که داره میره معلومه
زود رسوندمش به طبابت خونه,بعد وارد شدیم
-سلام بر اقایون منحرف
ساکورا داد زد
-دیدی گفتم از این به بعد همیشه اینجا پلاسه!
فیلیپ اومد و با تعجب منو نگاه کرد
فیلیپ-مگه تو همین 15 دقیقه پیش نرفته بودی؟
-این جای سلامتونه؟
ساکورا-در روز ده بار سلام نمی کنن!
-به من سلام واجبه!
ساکورا -واسه چی؟
-به خاطر اینکه من خوشتیپم!
ساکورا-اگه تو خوشتیپی من چیم!
-یک خر زشت!
ساکورا-
-
فیلیپ:
خیلی باحال باهم دعوا میکردن این دوتا,هردوتاشون آدمای بامزه ای بودن
-خب چه اتفاقی برات افتاده؟
-دستم یک خراش ساده دیده
-پس بشین تا بانداژ بکنم دستتو
یهو صدای داد ساکورا بلند شد
ساکورا-مثل اینکه تو بغل می خوای,حالا دوست داری سرخ شی یا آپز رژیمی؟
کیگو-هیچکدومممممم!
ساکورا شروع کرد به دنبال کیگو دویدن.اونقدر دویدن که کیگو خسته شد و سرعتشو کم کرد.ساکورا از فرصت استفاده کردو پرید روشو و انداختش زمین
کیگو-ااخخخخخخ
ساکورا-خب حالاغ جز غالت میکنم
یهویی در واشد و یک .....یک......دختر تقریبا 18 ساله وارد شد,یک دختر با موهای پر کلاغی و چشایی سبز.از لباساش معلوم بود که یک اشراف زاده است.چقدرم خوشگل بود!
-عالیجناب شما دارید چی کار می کنید؟
ساکورا-امممم خب میدونید....
کیگو:
ولم کرد و از روم بلند شد
-وای یک نفس راحت.....
فیلیپ-ایشون کین؟
دختره تا فیلیپو دید بهت زده بهش نگاه کرد,مثل اینکه فهمیده بود اون یکی مثل خودشه!
ساکورا-خب ایشون.....
-دوست دخترشونن!
ساکورا-ببند دهنتو!
یهو دختره دستشو دراز کرد و گفت
-من سیلوانا هستم!ملکه این جا و شما؟
فیلیپ سرخ شد و به ساکورا نگاه کرد,مثل اینکه فهمیده بود اونم امپراتور این کشوره
-نمی خواید جواب بدید؟
فیلیپ-منم ......منم فیلیپ هستم از دیدارتون خوشبختم
-راستی هی بچه اسم تو چیه؟
سیلوانا-این چه طرز صحبته؟
-اممم ببخشید.....هی یارو اسم نحستو بگو!
سیلوانا-ای بی تربیت!
-بیشتر از این نمی تونم تربییت داشته باشم!
سیلوانا-سایونا خوب می تونه تربیتت کنه!
-شما چرا امروز سایونا سایونا می کنید؟مگه نمی دونید من بهش حساسیت دارم
-اهم
-معنی حساسیتو نمی فهمید؟
یکدفعه دیدم چهره همه تغییر کرده
-شما چرا عین بز منو نگاه می کنید؟
سایونا-چون تا 10 دقیقه ی دیگه ازت کله پاچه درست می کنم!
بعد از پشت یهو پرید روم و منو نقش بر زمین کرد.
سایونا-حقته اونقدر بزنمت تا صدای خر در بیاری!
-آقا من اشتباه کردم!من یک....خوردم!شما که نباید عصبانی بشین!
میسا-من عاشق کله پاچم اونم از نوع آتوبش
رایا-منم همین طور!
فلییپ یهو گفت:
-بچه ها اون پسره کجا رفت؟
-یعنی تو نمی دونی؟
ساکورا-کجا رفت؟
سایونا از روم بلند شد
سایونا-کی رو میگین؟
-یک پسره ی تازه واردو
-خب شاید.....
همین طور داشت حرف میزد که یهو شلوارش از پاش افتاد!همگی چشامونو بستیم,به شخصه خودم قرمز شدم,عالیجناب سرخ شد و فیلیپم رنگش رفت!
چشامو باز کردم.ای کلک!سایونا زیر شلوار یک شلوارک پوشیده بود ولی.......یهو نگاهم رفت روی پاهاش.........چقدرم پاهاش سفید بودن!
سایونا-کدوم آدمی این کارو کرد؟
پسره-من!
سایونا-تو غلط کردی!
وشروع کرد به زدن پسره.بعد حدود 1 ساعت زدن پسررو ولش کرد
سایونا-بگو کی هستی؟
پسره-خب من...
سایونا با پا کوبوند تو صورتش و گفت
-بنال نفله!
پسره-من یک جنگجوی تازه واردم!
سایونا-کیگوووووو!ای احمق!تو باید مواظب این پسر می بودی که کار بدی انجام نده ولی......به صد تکه تقسیمت می کنم!
-این دفعه به من مربوط نیستتتتتتت!
-راستی اسم من کورانوسکه هستش!
منو سایونا-خفه ششششوووووو!

این داستان ادامه دارد...








موضوعات: رمان شیطان ،
[ چهارشنبه 26 خرداد 1395 ] [ 10:08 ق.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب