تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 7
رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 7
یخب دیگه تابستون اومد.......ی
کارنامه هارو هم دادن.....
ببعد از تنبیه سر نمره های زیبا آزادی مطلق رسیدب
و........
ساز این به بعد من در خدمت شمام!س
ساحتمالا هر روز بیامس
سخب حالا برین ادامه تا بفهمین ماجرا از چه قرارهس
فیلیپ:
سایونا و کیگو داشتن هنوز دعوا میکردن,حتی دعوا کردن این دو تا عجیب الخلقه هم بامزه بود.به بیرون نگاه کردم,خورشید دیگه داشت غروب می کرد.
-شما ها نمی خواین برین؟خورسید داره غروب میکنه ها!
سایونا-چی!غروب!چقدر امروز زود گذشت!من باید برم تا برادران گرامی نکشتنم!
کیگو-زود تر برو تا بابات حسابتو نرسیده!
سایونا-اولا بابای من هیچ وقت از این کارا نمی کنه!دومااصلا به تو چه؟
کیگو-باشه بابا برو دیگه!
سایونا-چی توی اون مخ منحرفت می گذره؟
کیگو-هیچی!
میساکی-سایونا نگاه کن!
سایونا- واستا من باید ببینم این بشر چه غلطی می خواد بکنه!
میساکی-سایونا یک دقیقه نگاه کن!
سایونا-چی رو؟
میساکی-اون دوتا...
و به سمت سیلی و ساکورا اشاره کرد.نگاه کرد.سیلوانا تو بغل ساکورا بود و ساکورا داشت آروم نازش می کرد!
قیافه سیلی و ساکورا:
قیافه من:
قیافه کیگو و سایونا:
قیافه میساکی:
کیگو-فاز اینجا خیلی رمانتیک شد,من برم دیگه!
ساکورا و سیلوانا تازه فهمیدن جریان چیه
سیلوانا-وای خدا مرگم!
ساکورا-شما از موقع داشتین نگاه میکردین؟
سایونا-به نظرتون  کار دیگه هم بود که بکنیم؟
ساکورا-ای احمقا!چرا نگاه کردید؟
میسا-می خواست شما از این کارا نکنید
کیگو ادامه داد
-لطفا باقیه ارتباطتان را تو خونه اجرا کنید
ساکورا-ای بدچشم!
کیگو-خب من دیگه باید رفع زحمت کنم برم
ساکورا-ای برو که برنگردی!
کیگو:
رسیدم خونه و درو باز کردم
-وای سلام عشقمممممم!خوبی؟چقدر دیر کردی!
-باز چی کار کردی تبسم؟
تبسم-هیچی فقط......
-فقط چی؟
-آشپزخونه نابود شد!
-چچچچچچیییی!
-امممممم....یک خبر بد دیگه هم دارم!
-دیگه چی؟
یهو جیغ زد و گفت
-مامان تا ده دقیقه ی دیگه می رسه خونه!
-تبسم یعنی استاد کار خرابکردنی!
-میشه درستش کنی؟
-اه تو روحت تبسم!بیا بریم ببینم چی کار کردی که  خوف برت داشته!
به سمت آشپزخونه رفتیم و واردش شدیم
-تتتتتبببببسسسسممممم!
-جون عشقم!
-عشقمو......تو با اشپزخونه چی کار کردی!
-هیچی فقط می خواستم یک کیک درست کنم جون تو!
به اشپزخونه نگاه کردم,آشپزخونه که نبود میدون جنگ بود!
-خب من الان چی کارکنم؟
-خب درستش کن وگرنه مامان منو میکشه
-حقته یک کتک درست از مامان بخوری!
-آخه تو دلت میاد مامان منو بزنه؟
-به جای این حرفا برو یک دستمال بیار تا ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم
-قربونت برم!من برم یک دستمال بیارم
زود رفتو یک دستمال آورد,بعد خواست بره که گفتم
-کجا؟مگه تو خراب نکردی؟خب بیا لااقل یک کمکی بکن!
-نه دیگه من باید برم که یک عالمه کار دارم
-برو که ریختتو نبینم
شروع کردم به درست کردن آشپزخونه,بعد 9 دقیقه کل آشپزخونه رو درست کردم.تا می خواسنم برم به اتاقم که زنگ در خونه زده شد.رفتم درو باز کردم
-سلام!عجیبه که الان اینجایی!چرا این همه عرق کردی؟
-سلام!می خواستی کجا باشم مامان؟اممم خب میدونی امروز .....
-باشه بزار بیام تو که برات خبر دارم!
اومد تو و نشست روی کاناپه
-حدس بزن چی شده؟
-حوصله ندارم!خستم!
-میدونی که هفته دیگه تولد سیلوناست؟
-نه نمی دونستم!
-هفته دیگه تولدشه!اونم وسط هفته!
-
-به خاطر همین ساکورا روز تولد نامزدشو می خواد جشن بگیره
-اولا نامزدش نیست دوست دخترشه!دوما جشن!کدوم جشن؟چرا پس به من هیچی نگفت؟
-حتما چون سیلی بوده نمی تونسته چیزی بگه!
-خب ختم کلام؟
-چون جشنو می خواد اخر هفته بگیره باید بری بهشون کمک کنی!
-چرا من؟
-چون دیدم خیلی بیکاری
-خب مگه وسط هفته نیست؟چرا همون روز برگزار نمی کنه؟
-چون آخر هفته خواهرش می خواد بیاد
-یعنی اون دوتا......
-اه اه,اسم اون دوتا رو نبر که حالم به هم می خوره,نخیر خواهر ناتنیش می خواد بیاد
-مگه خواهر ناتنی هم داره؟
-اره مگه نمی دونستی؟
-نه
-تو دقیقا چی میدونی؟قزیه ی عروسی مادر ساکورا رو که میدونی؟
-آره,یعنی مادرش از پدر خوندش یک بچه ی دیگه آورده؟ماشالله به زنای اینجا!
-نخیر احمق جان!شوهره یک دختر دیگه داشته!اسم دختره سوهایاست!یک اتیش پاره ای که نگو!
-پس من مجبورم اخر هفته برم کمک؟
-معلومه!
تبسم از اون بالا داد زد
-من چی بپوشم؟
مادره-تو که لباس داری1
-نخیر ندارم!
-پس فردا صبح برو با بابات بگیر!
-آخ جون!
عمارت تزوکا
سایونا:
رسیدیم به خونه و وارد شدیم
-چقدر دیر اومدی سایونا!شب شده دیگه!
-دیگه دیر شد مامان!راستی پسرا هستن؟
-بله1با این که پسرن از تو زود تر میان خونه!
-خب چیکار کنم؟دیر شد دیگه
کنیمیتسومو-تا الان کجا بودی سایونا؟
رایا:
به گوینده نگاه کردم,روبه سایونا گفتم
-سایونا این همون پسره ای که قبولم نمی کرد!
-واقعا!این برادر منه!
پسره بهم نگاه کرد و گفت
-شما همون خانومی نیستید که می خواستید با من مبارزه کنید؟
-خب چرا!
-من مبارزتونو قبول میکنم 
نیشخندی زدم
-یعنی واقعا حاضرید با من مبارزه کنید؟
-با کمال میل ولی الان نه!وقتشو خودم مشخص میکنم!
-هرطور مایلید,ولی بدونید من در هر صورت شکستتون می دم
-خواهیم دید خانوم....
-کوران,رایا کوران
سایونا:
-رایا بیا بریم تا بقیه ی داداشامو بهت نشون بدم
و بردمش پیش بقیه
-خب این جیگر منه
وبه شوسکه اشاره کردم
رایا-خوشحالم از دیدارتون
شوسکه-منم همین طور!
و خنده ای کرد
-خب اینم کوچولوی خودمه
وبه یوکیمورا اشاره کردم
رایا-از دیدار شما هم خوشحالم
یوکی-منم همین طور
-خب اینم میسا ست که میشناسیش!
میسا-خوشحال شدم از دیدنت!
رایا-منم همین طور!
رایا:
-سایونا ایشون کین که با خودت اوردی؟
به طرف صدا برگشتم.یک مردو دیدم که چهار شونه بود,قد بلندی داشت و..........واستا ببینم چرا این قدر شبیه سایونا بود!
-پدر دوست جدیدم هستن!
-اسمشون؟
یکهو از خود بی خود شدم و قبل از اینکه سایونا بگه گفتم
-رایا هستم!رایا کوران!
مرده گفت
-تو از خانواده ی کوران هایی؟خانواده ی اصیل زاده ای داری!
سرخ شدم و جز کلمه ای ممنون هیچی نتونستم بگم
سایونا-تعجب نکردی که پدرم چقدر شبیه منه؟
-چرا!خیلی هم تعجب کردم!دقیقا کپی باباتی!
-ولی اخلاقم شبیه مامانمه!
-راستی نگفتی اسم اون پسره چی بود؟
-کدوم پسره؟
-همون که گفتی داداشمه
-آهان کنیمیتسومو رو میگی!
-اسمش کنیمیتسومو ست پس
مرده-خبرا به دستت رسیده؟
سایونا-چه خبرایی؟
مرده-جشن هفته ی دیگه؟
سایونا-جشن؟کدوم جشن؟
مرده-آره,قراره هفته دیگه ساکورای برای نامزدش جشن بگیره!
سایونا-چرا؟
مرده به خاطر اینکه هفته دیگه تولد سیلواناست
میسا-آخ جون جشن!من جشن خیلی دوست میدارم
سایونا-منم دوست دارم اونم از نوع تولدشو!
مرده-راستی هفته ی دیگه خواهر ناتنی ساکورا هم میاد!
سایونا-واقعا!
مرده-آره تازه میگن مثل تو آتیشپارست!
سایونا-آخ جون حساب اون پسرای احمقو میرسم!
مرده-اگه ازت یک خواهشی کنم قبول می کنی؟
سایونا-معلومه بابایی!
-پس لطفا همون شبو با پسرا کل کل نکن!باشه؟
سایونا-خیلی سخته..........ولی قبول میکنم که با پسرا به جز آتوبه دعوا نکنم!
مرده-اصل مطلب همونه!ازت خواهش میکنم بابایی!
سایونا آهی کشید و گفت
-فقط به خاطر بابای گلم!

این داستان ادامه دارد....


موضوعات: رمان شیطان ،
[ چهارشنبه 2 تیر 1395 ] [ 12:45 ب.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب