تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 8
رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 8
خب قسمت بعدو آوردم!
این قسمت قسمت باحالیه!برین ببینین که چه اتفاقا که نمی افته
صبح روز بعد 
طبابت خونه دربار
فیلیپ:
از دیشب داشتم با خودم فکر می کردم.چرا ساکورا گفت باید اگه می خوام با اون دوست باشم مواظبش باشم؟مگه می خوام باهاش کاری کنم؟مگه می خواد چه اتفاقی بیفته؟همین جوری داشتم فکر می کردم که صدای یک دختر از پشت سرم اومد
-سلام!
به پشتم نگاه کردم,یک دخترو دیدم با موهای خرمایی و چشای قهوه ای.از لباساش معلوم بود یک اشراف زاده است و لباسا پر از خاک و گل بود
-کاری داشتید؟
-اینجا طبابت خونه ی درباره؟
-خب آره
دختر دستشو دراز کرد و گفت
-سوهایا هستم!
-امممم به جا نمی ارم!
-نه منظورم اینه که خودتونو معرفی کنید!
باهاش دست دادم و گفتم
-فیلیپ هستم
-خوشحالم از دیدارت فیلیپ!
هنوز دستش تو دستم بود,چقدر دستش داغ بود!دستشو کشید و خواست بره که یهو دامنش زیر پاش گیر کرد.چندتا سکندری خورد و ترق........افتاد تو بغل من!هردوتامون با تعجب به هم نگاه می کردیم که .........یهو در واشدو کیگو با ساکورا اومد تو!خب اخه خدایی این شانسه ماهم داریم!
ساکورا:
درو باز کردم و با کیگو وارد شدیم.به صحنه رو به رو نگاه کردم و دهنم باز موند.
کیگو-سلام ما.......
تا به صحنه ی روبه رو نگاه کرد ساکت شد
کیگو-اممممم ......بهتره من......برم,بد موقع مزاحم شدم!یعنی اصلا همچین صحنه هایی به گروه خونیه من نمی خوره!
سوهایا خودشو از بغل فیلیپ کشید بیرون و گفت
-ساکورا!تو کجا طبابت خونه ی دربار کجا!نکنه مریض یا زخمی شدی؟
-اول تو بگو بغل فیلیپ چیکار میکردی بعد من میگم چیکار می کردم
سوهایا-ساکورا تو که منو میشناسی!آتیش پاره ایم که لنگه نداره حالا بیام با یک پسر رل بزنم؟از تو بعید بود!
-گاهی میشه که آدم لب پرتگاه باشه
کیگو-ساکورا جان شما حرف نزن که کارت لب پرتگاه گذشته!تو دیگه الان داری سقوط میکنی گلم!
-ببند دهنتو آتوبه!
سوهایا گفت
-شما آتوبه ای؟پدرم درمورد شما بهم یک چیزایی گفته بود
کیگو-چی گفته بود؟
-اینکه شما خیلی تو کارتون جدی هستید
-چچچچچچیییییی!آتوبه!جدی بودن!خواهرم احتمالا به عرضتون اشتباه رسوندن!
کیگو-چقدر یک ادم میتونه حسود باشه که وقتی دارن از دوستش صحبت می کنن گند بزنه به صحبتا!
سوهایا-من مطمئنم که بابا گفت آتوبه!
کیگو-منم مطمئنم!
-اه اصلا این بحثو ول کنید!سوهایا تو چرا یک هفته زودتر اومدی؟چرا لباسات خاکیه!
کیگو-به من که رسید وا رسید ها؟واستا برات دارم!
سوهایا-میدونی خودمو گذاشتم جای سیلی!دیدم اگه جای اون می بودم به خاطر اینکه روز تولدمو جشن نگرفتی می کشتمت!به خاطر همین با اسب اومدمو.....یکمم لباسام خاکی شد
-باشه پس بیا بریم خونه من تا لباساتو عوض کنی,راستی فیلیپ توهم دعوتیا!
فیلیپ-من؟
-آره حتما بیای ها؟
فیلیپ-خب آخه.......
-آخه ماخه نداره!باید بیای
فیلیپ-باشه تمام سعیمو می کنم
-راستی اتوبه مواظب اون پسره هم باشی
کیگو-کدوم؟
-همون دیروزیه!
کیگو-مگه اونم دعوته؟
-آره
کیگو-حالا واسه چی مواظبش باشم؟
- به خاطر اینکه دامن نوامیس مردومو نکشه پایین!
کیگو-باشه,مواظبم که دامن دوست دخترتو نکشه پایین!
-هر هر, خندیدم!
چمن زار های اطراف قصر
سایونا:
-خب بچه ها این رایاس یکی از جنگجو های جدیدمون!
و به رایا اشاره کردم
-رایا اینا هم جنگجوهای دخترن,بزار معرفی شون بکنم از راست به چپ روکایا,ایریس,تینا,ایکا و اینم که خودت میشناسیش.....میساکی!
رایا-خوشحالم از دیدارتون بچه ها
بچه ها-ماهم همین طور
روکایا-راستی معشوقت کجاست سایونا!
-وات؟معشوقه؟مگه داریم مگه میشه!
روکایا-آره دیگه,منظورم کیگو بود!
-چچچچچچچییییییی!بزار روکایا یک چیزو برات روشن کنم.اگه نسل گرگا به منو اون بستگی داشته باشه من با اون ازدواج نمی کنم!
تینا-ولی چه خوب میشه اگه تو با اون ازدواج کنی!فکر کن!دوتا قبیله ی بزرگ گرگا که باهم سر جنگ و ناسازگاری دارن به یک قبیله تبدیل میشن!اینجوری عالی میشه!
-اصلا چرا یکی از پسرا با تبسم ازدواج نکنه؟ها؟اون موقعم قبیله ها یکی میشه!
آیکا-ولی تو تک دختر خانواده هستی!تو که قانونو میدونی!
-اه!حالم بهم میخوره از این قانون!خب آخه این چه مدلشه!هر جنسیتی که تو خانواده تک باشه اون ......اه اصلا ولش کنین!
میساکی-بچه ها فهمیدید که جشن افتاده وسط هفته؟
-وا واسه چی؟
میساکی-مثل اینکه خواهر ساکورا اومده!
آیریس-وای من لباس ندارم!
تینا-من به هوای اینکه جشن آخر هفتس گفتم بعدا لباس میگیرم!
روکایا-راستی لباسی که می خوایم بپوشیم چه طوری باید باشه؟
-پدرم گفته باید بلند باشه با دامن......
روکایا-ععععووووققق!حتما با دامن پف دار!اییییشششششششش
روز جشن
ساکورا:
از اول صبح استرس داشتم که باید چی کار کنم,استرسم جوری بود که ساعت 3 صبح از بی خوابی رفتم در خونه ی آتوبه!حلا هرچی به این بشر زنگ میزنم مگه بیدار میشه!رفتم جایی که اتاق خوابش بود,اتاق خوابش طبقه دوم بودو یک درخت کنار پنجره بود,درخت درست جایی بود که کسی مثل اون می تونست ازش پایین بیاد. همیشه برای جیم شدن از اون درخت میومد پایین .یک سنگ برداشتمو پرت کردم سمت پنجره,سنگ خورد به پنجره ولی بیدار نشد.دیگه دیدم چاره ای ندارم,رفتم طرف درخت و اروم ازش بالا رفتم به نوک درخت رسیدم که یهو یک چیزی یادم اومد:من ترس از ارتفاع داشتم!به پایین پام نگاه کردم,حس می کردم درخت بلند تر شده و ارتفاع از زمین خیلی زیاده.شروع کردم به دادزدن و کمک خواستن
-آتوبه کجایی؟کجایی عوضی؟بیا کمکم کن!وای نه کیگو تروخدا بیا کمکم کن!
بالاخره بعد از هزار بار التماس کردن آقا بیدار شدو اومد در پنجره و پنجره رو باز کرد
کیگو-تو این موقع شب بالای درخت چه غلطی می کنی؟
-اولا با من درست صحبت کن,دوما احمق چرا گوشیتو بر نمی داری؟
کیگو-چه رویی داری تو!این موقع شب منو بیدار کردی بعد میگی چرا گوشیتو بر نمی داری؟
بعد داشت پنجره رو می بست که یهو به غلط کردن افتادم
-کیگو ترو خدا!ازت خواهش میکنم نجاتم بدی!حالامن یک شکری خوردم!تو چرا ناراحت میشی؟
کیگو-بگو من خرم!
-من خرم خوب شد!
کیگو-بگو سیلوانا دوست دخترمه!
-آخ آخ از دست تو,سیلوانا دوست دخترمه خوب شددددددد!
کیگو-اوهوم 
و به هر زوری که بود تونست منو بکشه تو
کیگو-خب سوال اول,اینجا چه غلطی میکنی؟
-امممم میدونی خوابم نمیبرد
یهو دادزد
-خب تو خوابت نمی برد,به بچه ی مردم چیکار داری؟
-حالا اینا رو وللش کیگو یک چیزی بگم مسخرم نمی کنی
کیگو-مطمئن باش مسخرت میکنم!
-عوضی,اممممم کیگو....
کیگو-اه بگو دیگه!
-من یکم استرس دارم,یعنی خیلی استرس دارم!
کیگو-خب از اول میگفتی,همچین من من کردی گفتم حتما اتفاقی افتاده!تازه تو استرس گرفتی به من چه؟
-یک کاری کن استرسم کم شه کیگو!اگه همینجوری پیش بره من سکته می کنم تو هم بی ساکورا میشی!
کیگو-خاک تو سر زن ذلیلت کنن!پاشو بریم جای فیلیپ اون احتمالا میتونه بهت یک چیزی بده بمیری!
-راست میگی ها!زود لباس بپوش بریم!
کیگو-پس برو بیرون که بتونم لباس بپوشم!
رفتم سمت راه پله ها چون که اصلا نمی تونستم فکرشو هم بکنم که از راه درخت جیم شم!یکم که از پله ها رفتم پایین که دیدم پدر کیگو و مادر کیگو نشستن فیلم میبینن
-آخه این موقعم وقت فیلم دیدنه؟حالا که تا اینجا اومدم بزار ببینم چی میبینن!
رفتم پایین.دیدم دارن فیلم عروسیشونو نگاه میکنن.به امید روزی که منو عشقمم این موقع شب بشینیم فیلم عروسیمونو نگاه کنیم!همین جوری داشتم نگاه میکردم که کیگو از پشت سر گفت
-داری زاغ سیاه کیو چوب میزنی؟
دو متر پریدم هوا از ترس.
-د آخه احمق نگفتی که سکته کنم؟
کیگو-مشکل ندارم توی فوضول سکته کنی!
-حالا میخوای چه غلطی کنی؟
کیگو-امشبو اینجا تو اتاق من بمون تا ساعت 6 بریم بیرون!
داشتیم میرفتیم تو اتاقش که چشمم به اتاق روبه رویی افتاد.رفتم توش .توی اتاق یک بالکن وجود داشت,رفتم بالای بالکن.به پایین نگاه کردم,استخر خونه دقیقا زیر بالکن قرار داشت.یک فکری به سرم زد
کیگو-داری اونجا چی کار میکنی؟
بهش نگاه کردم.یهو بهسمتش دویدم و از پهلوهاش گرفتم و رفتم سمت بالکن
کیگو-چچچچچییییی کار میکنی؟این موقع شب به سرت زده؟
رسیدم به لبه ی بالکن وبه پایین نگاه کردم.کیگو هم نگاه کرد.یهو با صدایی که از ته گلو می اومد و حاکی از ترسش بود گفت
-سا...سا...ساکورا......تو...که...نمی خوای....
-چرا دقیقا می خوام همون کاری که الان تو ذهن تو موج میزنه رو بکنم!
شروع کرد به تکون خوردن و داد زدن.سفت گرفتمش و دستمو جلوی دهنش گذاشتم
-ماهی کوچولو زیاد تکون نخور الان می رسونمت به اب
 و خودمو اونو از بالکن پرت کردن.همون جور که فکر میکردم درست افتادیم وسط استخر. از  استخر اومدم بیرون,کیگو هنوز تو استخر بود
-کمک می خوای ماهی کوچولو؟
همون طور که داشت میومد بیرون گفت
-اگه بخوام از تو نمی خوام!
و بلند شد
کیگو-خب آدم نفهم فکر نکردی اگه نمی افتادیم تو استخر چی میشد
-کسی که ریسک میکنه به این جور چیزا فکر نمی کنه!
کیگو-حالم ازت بهم می خوره!
و داشت راهشو میکشید که بره,فهمیدم که از دستم ناراحته
-چیه باد کردی!
کیگو-برو ریختتو نبینم!
-جون ساکی ناراحت نباش!به خدا دست خودم نبود!
کیگو بهم یک چشم غره رفت
کیگو-من دیگه باتو کاری ندارم!
-غلط کردم,ترو خدا نارحت نباش!
کیگو-اوووففف اگه بگم ناراحت نیستم ولم میکنی؟
-آره
کیگو-آقا من ناراحت نیستم1خوب شد؟حالا بکن دیگه!
-قربونت برم
عصر روز جشن
خونه ی ساکورا
سایونا:
ساعت 6.45 دقیقه بود.تا یک ربع دیگه ساکی و سیلی میومدن ونصف کارا هنوز مونده بود.یهو صدای زنگ در اومد.همه مات در شدن
تینا-یعنی خودشه؟
روکایا-وای هنوز نصف کارا مونده!
آیریس-چقدر زود اومدن
آیکا-حالا چی کار کنیم؟
میساکی-چقدر شما مهره ی هولین!
رایا-شاید یکی دیگه باشه!
-اگه خودشون باشن همه ی پسرارو با دستای خودم خفه می کنم!
کونیمیتسو-به جای این حرفا یک نفر بره درو باز کنه
به طرف در رفتم.آروم درو باز کردم که یهو یک دختر اومد تو.
-سلام!
-سلام شما؟
دختره دستشو دراز کرد و گفت
-سوهایا هستم!
-آهان پس شما خواهر ساکورا هستید!
سوهایا-اوهوم,راستی براتون یکم وقت خریدم از ساکورا!گفت 45 دقیقه ی دیگه میاد!
-ایول!بچه ها زود بجنبید دیگه!راستی آتوبه کجاست؟
روکایا-رفته گل بگیره واسه تزئینات!
تینا-پس کی میرسه؟
زنگ درخونه دوباره خورد.
تینا-تا ازش حرفی میزنی زرتی پیداش میشه!
درو باز کردم,روبه روم یک جعبه ی بزرگ گل رز دیدم.
-وای چه خوشگله!
کیگو-گل رز دوست داری؟
-ااره یکجورایی!هر رنگی به این سادگی ها به دلم نمیشینه!بیا زود اینارو ببریم تو که تا 45 دقیقه ی دیگه ساکی و سیلی میان!
کمکش کردم که اینا رو ببره تو
رایا-چقدر اینا زیادن!
کیگو-تازه هنوز یک جعبه ی دیگه هم هست!
میساکی-با این همه گل می خوایم چی کار کنیم؟
-من یک فکری دارم
ورفتم از آشپز خونه چندتا قیچی آوردم و گفتم
-بچه ها چند نفر بشینن ساقه ها رو از ته بکنن,منم تزئین می کنم
شیراشی هم خودشو زود رسوند
شیراشی-بچه ها گلا رو آوردم!
ریوما-خسته نباشی آوردی!
توکوگاوا-یکم دیرتر میاوردی دیگه باید خود سیلوانا میشست تزئین می کرد!
شوسکه-حالا که آورده!برین زودتر این گلا رو هم بدید به دخترا.
گلا رو آوردن و نشستیم تزئین کریم.بد حدودا 10 دقیقه سوهایا گفت 
-بچه ها فکر کنم اومدن!
رفتم چراقارو خاموش کردم.
-همه هستین؟
روکایا-نه پ فقط تو هستی!
-میدونین که باید چی بگین
رایا-تولدت مبارک
کیگو-امممم بچه ها مواظب شلواراتون باشین!
تینا-واسه چی؟
کیگو-چون اینجا یک کسی هست که.....
-اگه اتفاقی بیوفته کیگو میکشمت!
کیگو-من مامور نیافتادن شلوارای شما نیستم
میساکی-خفه شین دیگه!الان میان
ساکورا:
-امروز چه طور بود؟
سیلوانا-عالی بود!خیلی خوبی ساکورا!
-ممنون 
سیلوانا-اممم ساکی تو درو باز گذاشتی؟
-نه!
سیلوانا- واستا برم تو,شاید دزدی چیزی اومده باشه!
-نه خطرناکه!بزار...
نزاشت حرفم تموم بشه,اروم رفت تو.می دونستم این کاره بچه هاست به خاطر همین نگران نبودم.همینجوری رفت تا بالاخره به کلید چراقا رسید.کلیدو روشن کرد.....
-تولدت مبارک!
سیلوانا کپ کرد,فقط به بچه ها نگاه می کرد.آروم رفتم پیشش و گفتم
-عشق و حال اصلی از الان شروع میشه!
شروع کرد به گریه کردن
سیلوانا-بچه ها ازتون ممنونم!همین طور از تو ساکورا!
-گریه نکن دیگه سیلوانا!زود برو بالا لباساتو عوض کن!
سیلوانا-لباس؟
-تو برو بالا میفهمی چی میگم
بعد بلند گفتم
-زود باشین که الان مهمونا میرسن!
سایونا-جان؟مهمونا؟
رایا-کیا هستن این مهموناتون؟
-اممممم میدونین,چون شما هارو دعوت کردم دیدم زشته خوانواده هاتونو دعوت نکنم!
کیگو-پس این یک مهمونی رسمی!
-خب یکجورایی تا ساعت 10 رسمیه....
تینا-یعنی بعدش اونا میرن؟
-اوهوم
سایونا-خب مشکلی نداره اگه میرن ولی نبینم 10 بشه 12 ها!
-باشه بابا زود باشین برین لباس بپوشین!
رایا:
رفتیم بالا.
-خب بچه ها زود باشین دیگه!
تینا-الان شروع می کنم
و لباسشو برداشت و رفت تو پرو.منم رفتم تو پرو.به لباسم نگاه کردم,وای خدای من این چرا اینقدر دامنش پف داره!همه لباسارو پوشیدن و اومدن بیرون.لباسای همه خیلی قشنگ بود
میساکی-وای رایا چقدر خوشگل شدی!
-توهم همین طور میساکی !
به سایونا نگاه کردم تو لباسش خیلی آروم شده بود,انگار نه انگار که چندلحظه ی پیش آتیش پاره ای تک بود
لباس سایونا:
لباس میساکی:
لباس خودم:
لباس روکایا:
لباس آیریس:
لباس آیکا:
لباس تینا:
لباس تبسم:
لباس سوهایا:
و در اخر هم....لباس سیلوانا:
روکایا-بچه ها زود باشین بریم!
تینا-چه عجله ای داری؟هان؟
روکایا-عجله ندارم,به خاطر این میگم که.....
سایونا-بسه دیگه دعوا نکنین که حوصله ندارم!
-اول کی می خواد بره؟
سایونا-معلومه دیگه,سیلوانا
لپای سیلوانا گل انداخت و گفت
-یعنی مجبورم؟
-معلومه!
-باشه پس بریم!
از اتاق رفت بیرون و به سمت پله ها رفت.هرچی جلوتر میرفت لپاش بیشتر قرمز میشد.
آیکا-ببین چقدر خجالت میکشه!
سایونا-تو الان خجالت نمی کشی که با این مدل لباس داری میری وسط یک گردان چشم چرون؟
آیکا-وای نه اینو یادم رفته بود!
سایونا:
به خودم نگاه کردم,به نظرم لباسم خیلی لختی بود.بالاخره رسیدیم پایین ......ساکورا با کت شلوار آنکات کرده اونجا بود.چقدر خوشگل شده بود وقتی کت و شلوار تنش کرده بود!بقیه ی پسرا هم خودشونو رسوندن
ایجی-وای چقدر خوشگل شدین خانوما!
-چشات در نیاد!
روکایا-کوتاسو و رایان هم میان؟
-معلومه دیگه!
روکایا-وای نه!هرچی میبینم من میرم بالا!
-واسه چی؟
روکایا-خوشم نمی یاد کوتاسو منو اینجوری ببینه!
-نکنه عاشقش شدی؟
روکایا-عووووققق!آخه کوتاسو چی داره که من عاشقش بشم؟
-اخلاق مزخرف!تازه تو حق نداری هیچ جا بری!
روکایا-واسه چی؟
-به خاطر اینکه من با این وضعیت دارم میرم جلوی سردستشون,بعد تو می خوای دری؟نمی زارم!
روکایا-سردستشون کی هست؟
-آتوبه!
ساکورا-خانوما چقدر شما زیبا شدید!تاحالا تو عمرم این جوری شما ها رو زیارت نکردم!
-حالا که کردین!
ساکورا-چرا اینقدر عصبانی هستید بانو؟
-چون که شما منو مجبور کردید که جلوی چندتا آدم هیز اینجوری لباس بپوشم!
ساکورا نیشخندی زد و گفت
-هنوز اولشه بانو!یکم صبر کنین به جاهای جالبشم می رسین!

این داستان ادامه دارد....

موضوعات: رمان شیطان ،
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 09:50 ق.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب