تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 10
رمان سرزمینی به رنگ تاریکی قسمت 10
برید ادامه که داستان منتظره
راستی
هرکسی رو که داستانو می خونه و نظر نمیده راضی نیستم
بالاخره رقص تموم شد,به ساعت نگاه کردم.اوه ساعت 8:30 بود!
ساکورا-خب دیگه وقت شامه!زود خودتونو برسونین وگرنه جا برای نشستن پیدا نمیشه ها!
نگاهی به کل سالن انداختم,همه داشتن میرفتن که شامو بخورن........واستا ببینم!..........آتوبه داره اونجا چه غلطی می کنه؟!
کیگو روی یک چیزی خم شده بود و داشت یک کاری می کرد
-هی داری چی کار میکنی؟
آتوبه-ههههههیییییسسسسس!
-بگو داری چی کار می کنی؟
آتوبه-ساکت!
و دستشو جلوی دهنش قرار داد.آروم گفتم
-خب بگو دیگه!
آتوبه-قول میدی به ساکورا نگی؟
-اوهوم!
آتوبه صداشو پایین تر آورد و گفت
-یک کلیپ درست کردم درباره ی ساکی و سیلی,می خوام بندازمش روی دیوار.وقتی کلیپو گذاشتم فقط بدو فهمیدی؟
-یک سوال می پرسم بعدش هر غلطی که خواستی بکن,آیا یادت رفته دفعه ی قبل که کرم ریختی باهات چیکار کرد؟
صورتش مچاله شد,بعد آروم گفت
-میشه خاطرات تلخمو به یادم نیاری؟مگه میشه یادم بره!اون دفعه اونقدر منو زده بود که تا دو روز نمی تونستم از تو تختم بلندشم!
-نه مثل اینکه تو واقعا آدم نمیشی!واستا تا کفشامو دربیارم!
آتوبه-واسه چی کفشاتو دربیاری؟
-به خاطر اینکه با اینا نمیشه راه رفت! بعد بیام بدوم؟
آتوبه-مطمئن بودم پایه ای
و یک بشکن زد
-زود باش راش بنداز دیگه!
آتوبه-گوشتو بیار که یک نقشه ی دیگه هم دارم......
فیلیپ
همه دیگه تو سالن نشسته بودنو داشتن چیزی می خوردن ولی هیچ خبری از سایونا و کیگو نبود.همه ی سالنو نگاه کردم تا ببینم کجان که یهو چراغا خاموش شد.بعد چند دقیقه یک فیلم روی پرده ی سالن رفت,به فیلم نگاه کردم,ته خنده بود!کل فیلم هم مسخره بازی های ساکورا و سیلوانا بود!کل سالن رو صدای خنده ورداشته بود.
میساکی-ایندفعه قبر خودشو کند!
-کی؟
میساکی-آتوبه دیگه!
-واسه ی چی؟
میساکی-به خاطر اینکه این فیلمو به احتمال 100 درصد آتوبه گذاشته
دوباره چراغا روشن شد,به ساکورا و سیلوانا نگاه کردم.فکر می کردم سیلوانا بعد این فیلم در حال گریه باشه ولی دیدم از خنده صورتش قرمز شده!ولی  از اون طرف ساکورا مثل چی داغ کرده بود!صورتش قرمز شده بود!
ساکورا-آتوبه کیگو!هرچی بهت رحم کردم و نزدمت اشتباه بوده! ایندفعه جوری میزنمت که نتونی تا سه هفته از جات بلند شی!
سایونا
-آتوبه فرار کن!
جیغ زدم.ساکورا مثل سایه دنبالمون بود.بعد یک کیلومتر دویدن ساکورا ولمون کرده بود
-خداروشکر!
آتوبه-به نظرم یک کاسه ای زیر نیم کاسس!اخه اون به این راحتی ولکن ماجرا نیست!
ساکورا-آره درسته ولکن نیست!
و از پشت هردومونو گرفت!جیغ بلندی کشیدم
-ساکورا غلط کردم!ساکورا اشتباه کردم!ساکورا ترو خدا ولم کن ججججججججججییییییییغغغغغغغ!
ساکورا ولم کرد و گفت
-هیچ وقت دست روی دختر مردم بلند نکردم و نمیکنم!
بعد رو به کیگو گفت
-ولی حساب ترو دارم!
ساکورا مشتشو بالا برد که بزنه تو شکم آتوبه.چشمامو بستم,دفعه ی قبل هم جلوی من کیگو رو زد.نه که عاشق کیگو شده باشم ,حتی دلم می خواد سر به تنش نباشه ولی اوندفعه واقعا بدجور زدش.یادم نمی یاد سرچی بود ولی یادمه که وقتی زد صدای وحشتناکی مثل زوزه ای پر درد اومد.وقتی هم ولش کرد افتاد روی زمین و شروع کرد به خون بالا آوردن.ووییی!حتی با یادآوریشم دلم ریش میشه!
دیگه داشت مشتشو پایین میاورد که صدایی شنیدیم.همگی برگشتیم
بابای اتوبه-کیگو!
بابای خودم-سایونا!
ساکورا آتوبه رو ول کرد و گفت
-بعدا حسابتو میرسم!
به پدرم نگاه کردم,داشت به پدر آتوبه نگاه میکرد.هر سه تایمون فقط یک فکر میکردم.......الان میزنن همو لتوپار میکنن!
با غضب و ناراحتی به هم نگاه کردند..............نگاه کردند..............بازم نگاه کردند................دوباره نگاه کردند
قیافه های ما سه تا:
قیافه اون دوتا:
بالاخره پدرم دستشو سمت پدر آتوبه دراز کرد و گفت
-از دیدارتون خوشبختم آقای آتوبه!
-منم همین طور آقای تزوکا!
و با هم دست دادن.نفس از روی آسودگی کشیدم .بعد دیدم ساکورا آتوبه رو ول کرد و گفت آخرین بارت باشه که از این غلطا میکنی!
***********************************************************************************************************************
فیلیپ
تقریبا ساعت 9:30 همه رفتن و فقط جوونا موندن.
سایونا-آهنگ بزاریننننننننننن!
ساکورا-تو هنوز خسته نشدی؟
میساکی-ننننننچچچچچچ!منم هنوز انرژی دارم!
ساکورا رفت یک آهنگ با ریتم تند گذاشت
سایونا-آخ جون ریتم تند!
میساکی-از این مدل آهنگا دوست دارم!
و شروع کردن به رقصیدن.تقریبا ساعتای 11 بود که از خستگی نشستن
ساکورا-باتری تموم کردین؟
سایونا-نخیر!
ساکورا-پس پایه ی و.ی.س.ک.ی هستید!
سایونا-اون که معلومه!
ساکورا-پس بزن که بریم!
و رفت تو آشپزخونه و ......................با دوتا شل م.ش.ر.و.ب برگشت!
توکوگاوا-کی می خواد این همه رو بخوره؟
آتوبه-مممممننننن!
ساکورا-به تو حتی یک گیلاسم نمی دم!بعد می خوای دوتا شل بخوری؟
آتوبه-غلط میکنی به من ندی!
ساکورا-دفعه ی قبلو که یادت نرفته؟خونمو نابود کردی سر یک گیلاس!
آتوبه-اون دفعه 17 سالم بود!الان 19 سالمه!
ساکورا- فرقی نمی کنه!
یهویی احساس بی حسی توی سرانگشتام کردم.بعد سرم شروع کرد به تیر کشیدن و اروم اروم شروع کرد به گیج رفتن.افتادم روی زمین,همه دورم جمع شده بودن
فوجی- چی شد؟
ریوما-حالت خوبه؟
تبسم-چ....چ...چرا رنگش اینقدر سفید شده؟
میساکی-عین مرده ها شده!
ساکورا-اینجا واینستین!زود باشین دور شین!الان تو حالت خلسه ست و هیچی نمی فهمه!زود برین وگرنه خونتون پای خودتونه!
همه دور شدن.سرم گیج میرفت و چشام سیاهی میرفت.ناگهان احساس کردم روی پشتم آهن داغ گذاشتن
آتوبه-ساکورا برو کنار!خوبه خودتم میگی خطر ناکه!
ساکورا-آره ولی نمی تونم ولش کنم!
آتوبه-زود پاشو!خودت خوب میدونی که اگه بهت حمله کنه زنده نمی مونی!
ساکورا نگاه نگرانی بهم انداخت و گفت باشه.هرلحظه درد کمرم بیشتر میشد.ناله ای کردم و گفتم
-ک....ک...کمرم!
آتوبه-نگران نباش!اینا همش عادیه!
درد کمرم وحشتناک شده بود
-خ.....خ.......خ..خیلی....
آتوبه-حرف نزن!اینجوری دردت تشدید میشه!
بعد گفت
-واستا الان راحتت می کنم!
و آهسته نوک انگشتشو زد روی پیشونیم.یهو حس بی وزنی بهم دست داد و من به تاریکی وارد شدم....در تاریکی مطلق
**********************************************************************************************************************
دوباره به هوش اومدم.ولی ایندفعه تو اتاق خودم بودم.هوای اتاق به شدت سرد بود.نمیدونم اتاق چرا وقتی من بیهوش میشم اینقدر سرد میشه!به کنارم نگاه کردم.تعجب کردم چون آتوبه روی صندلی کناری خوابش برده بود!برام عجیب بود چون همچین فردی براش زندگی افراد مهم نیست!همون طور که چشاش بسته بود گفت
-تو از کجا میدونی؟
گرخیدم!او....او....اون چه طوری تونسته بود حرفای منو بفهمه؟
-باشه بابا تو خوب من بد
و به  سمت دستشویی رفتم.درو وا کردم و توی اینه خودمو نگاه کردم.جیغ کشیدم و وحشت کردم....آخه......آخه چه جوری میشه......خدای من!
اتوبه سراسیمه وارد دستشویی شد و گفت
-چه اتفاقی افتاده؟
و بعد به من نگاه کرد.......آروم آروم برقی رو توی چشماش دیدم
آتوبه-واااااای خدای من!چقدر......چقدر اینا خوشگلن!
و به دوبالی که از پشت من در اومده اشاره کرد
-اره.....ولی خب چه جوری همچین چیزی اتفاق افتاده؟
بدون اینکه به من جوابی بده گفت
-چقدرم سفیدن!همچین بالهایی تا حالا تو عمرم ندیدم!
-میدونی چه اتفاقی برای من افتاده؟
آتوبه-تو کامل شدی!تو الان یک....یک اژدهای نقره ای کاملی!
-فکر کنم باید خودمو قایم کنم!
آتوبه-چرا؟
-چون.....چون.....چون هرکی اینا رو ببینه فکر میکنه  من عجیب الخلقه ام!
آتوبه شروع کرد به خندیدن
آتوبه-خب اون وقت پس ماهم باید عجیب الخلقه باشیم!
و دوباره شروع کرد به خندیدن
آتوبه-ولی خدایی شبیه به فرشته های آسمانی تو کتاب های دینی شدی!
-میدونی........من هیچی درباره ی گرگا و اژدها ها و..... نمی دونم!
آتوبه -خب مشکلی نداره!برات یک کتاب میارم که همه ی اینا رو توش داشته باشه!
و رفت.منم رو تختم نشستم.هوا همین جوری داشت سردتر می شد ولی من احساس عالی داشتم.نمی دونم این احساس برای چی ولی خیلی عالی بود
بالاخره آتوبه بعد چند دقیقه رسید و کتابی رو به دستم داد.کتاب خیلی بزرگ بود.گرفتم دستم و گفتم
-همه ی اینو باید بخونم؟
آتوبه-نچ!فقط فصل نژادها رو بخون.منم دیگه باید برم,بای
-بای
و بعد رفت.کتابو باز کردم و شروع کردم به خوندن.........


این داستان ادامه دارد.


موضوعات: رمان شیطان ،
[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 09:57 ق.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نقد رمان () ]
آخرین مطالب