تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان شیطان قسمت1
رمان شیطان قسمت1
خب اینم قسمت 1 رمانم برو ببین چه کردم -خانوم کانامی این بار چهارم نیست که دعوا راه می اندازید؟
-بله اقای مدیر!
-شما که هنوز....
-بله من یادمه که شما چی گفتین
-خب من چی گفتم؟
-گفتید اگر پنج بار دیگه دعوا کنم یا راه بندازم منو از اینجا منتقل می کنید!
-پس خودتون می دونید که اگر ایندفعه...
-بله اگر ایندفعه دعوا کنم منتقل می شم به یک یتیم خونه ی دیگه,درسته, مگه نه/
-بله پس بهتره حواس خودتونو پیشتر جم کنید چون شما لبه مرز رفتنید!
خنده ای سر داد و با اشاره دست بهم گفت که برم بیرون.اه مرتیکه احمقحالم ازش به هم می خوره,فکر کرده کی هست واس خودش! تا اومدم بیرون سایاکی اومد پیشم
-چی شده ناراحتی؟یعنی اخراجت کرد!
-نه احمق جان!این بار چهارمم بود گفته بود بار پنجم منتقلم می کنه!
-اخیش!خدا رو شکر که اخراجت نکرد وگرنه من چی کار می کردم؟
-هیچی از دست من راحت می شدی!
-هرهر خندیدم خوب دیوانه اگه منتقلت کنن می خوای چه غلطی بکنی؟
-نمی دونم,حتما یک غلطی می کنم دیگه اه اصلا وللش!
-باشه بیا بریم یکم هم تو استراحت کنی هم من
تا خواستم جوابی بدم دیدم یکجا دعوا شده تندی رفتم که جداشون کنم ولی ای کاش نمی رفتم!
-ملینا کجا میری؟
-میرم دعوا رو درست کنم
-مگه دختر دیونه ای؟....
تا خواست ادامه حرفشو بگه رفتم تا به دعوا خاتمه بدم ولی خودمم تو دعوا گیر کردم!اخر یکی از معلمای یتیم خونه اومد و مارو برد پیش مدیر
-دعوا رو کی راه انداخت؟
اونایی که دعوا رو راه انداخته بودن همه باهم گفتن
-ملینا کانامی اقای مدیر!
یکدفعه دنیا روی سرم خراب شد,مدیر بدجور به من نگاه می کردتا خواستم حرفی بزنم مدیر داد زد
-برو وسایلتو جم کن!مطمئن باش بیشتر از یک ساعت اینجا نمی مونی!
کپ کردم,یعنی دیگه اخراج شده بودم؟وای حالا باید چی کار می کردم؟
عوضی نذاشت حرفی بزنم و تندی بیرونم کرد,وقتی سایاکی رو دیدم اشکام شروع به باریدن کرد
-سایاکی من که گناهی نداشتم,چرا پس باید این طوری بشه؟
سایاکی که اشک تو چشاش جم شده بود گفت
-یعنی فردا باید بری؟
خنده ای تلخ کردمو گفتم
-هه,تا یک ساعت دیگه منو میفرسته خوشگلم
کپ کرد,فقط بهم نگاه می کرد یکدفعه بقلم کردو گفت
-دلم برات تنگ می شه,خیلی ملینا!
بعد چند دقیقه ولم کردو منم رفتم تا وسایلمو جمع کنم,بعد اون مرتیکه عوضی سوار تاکسیم کردو فرستاد به یک یتیم خونه دیگه,تو راه فقط گریه می کردم و افسوس می خوردم که چرا همچین کاری کردم.بالاخره رسیدم به اون یتیم خونه, ساختمونش خوب بود یعنی از قبلی خیلی بهتر بود.داخل شدم و رفتم توی دفتر یتیم خونه
-شما خانوم کانامی هستید؟
-بله خودم هستم
-خوب خوش بختم از دیدارتون!
وای این یکی مدیر چه جیگری بود هم خوشگل و هم مهربون می خورد
-ملینا اتاق تو اتق شماره ی 13 هستش امیدوارم ازش خوشت بیاد
اتاق 13!اه اینم شانسه ما داریم؟
یک لبخند پت و پهن زدم و رفتم بیرون از دفتر
-آخ که چقدر من بد شانسم,حالا وللش باید با این صیغه ساخت دیگه!
ولی نمی دوستم اتفاقی که در اون اتاق میفته زندگیمو تغییر می ده!

موضوعات: رمان شیطان ،
برچسب ها: رمان ، رمان شیطان ،
[ جمعه 28 اسفند 1394 ] [ 11:13 ب.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب