تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان شیطان قسمت 2
رمان شیطان قسمت 2
خب اینم قسمت 2 امیدوارم خوشتون بیادددددد


رفتم توی سالن تا دنبال اتاقم بگردم,همین جوری که دنبال عدد13 بودم تو اتقا رو نگاه می کردم.لامصب چه اتاقای بزرگی داشت ولی پر بود از تخت.هر اتاق حدود 17,18 تا تخت داشت.ته سالن بالاخره به اتاق 13 رسیدم.درش که اصلا شبیه اتاقای دیگه نبود و فرق داشت.یعنی خیلی درب و داغون بود.
-وای خدای من!من باید تو این اتاق زندگی کنم!من اینجا می پوسمممممم!
در اتاقو باز کردم و رفتم تو
-اوا اینجا که فقط سه تا تخت داره!
ظاهر اتاق از اتاقای دیگه خیلی بهتر بود ولی برام عجیب بود که چرا اینجا 3 تا تخت داره.وسایلمو گذاشتم رو تختی که خالی بود چون دو تا تخت دیگه پر بود از چیزهای مختلف یکیشون پر بود از لباس و اون یکی پر بود از کتاب
-امیدوارم که هر دوتاشون دختر باشن
بعد چند دقیقه حوصلم سر رفت و رفتم بیرون
-این دوتا کجان,نمی خوان هم اتاقی جدیدشونو ببینن؟
همینجوری داشتم تو سالن ول می گشتم که چندتا دختروپسر اومدن پیشم
-سلام .خوبی؟من آنی هستم از دیدار با تو هم خوش بختم
-سلام منم ملینا هستم.همچنین
یک پسره شروع کرد به حرف زدن
-میگن تو یتیم خونه قبلیت خیلی شر بودی.درسته؟وای ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم,من جان هستم از دیدنتم خوشبختم
-آره درسته همچنین.
همه ی دخترا پسرا اومدن و خودشونو معرفی کردن.وقتی همه به هم معرفی شدن جان پرسید:
-توچند سالته؟
-16
-الان تو کدوم اتاقی؟
-اتاق شماره ی 13.
-چیییییی!
همشون کپ کردن تا این حرفو زدم.آنی و جان داشتن منو بروبر نگاه می کردن که یهو آنی با کراهت گفت
-امیدوارم روز خوبی رو داشته باشی فقط خیلی مواظب خودت باش!
آنی و دیگران رفتن و منو تو حال خودم باقی گذاشتن
رفتم سمت اتاقم
-منظورش از مواظب خودت باش چی بود؟حتما داشته شوخی میکرده
همین جور تو حال خودم بودم که یهو یکنفر دستمو گرفت و کشید
با ترس برگشتم
-سلام!
-مرض!قلبم ریخت!
دختره یک خنده بلندی سر داد وگفت
-فکر نمی کردم بترسی!
به دختره نگاه کردم,دختری بود با موهای سیاه و کوتاه و چشمای سیاه براق,با یک عینک نسبتا بزرگ.لامصب خیلی خوشگل بود.خیلی بهش حسودیم شد.همین جوری تو حال خودم بودم که گفت
-فکر کنم تو باید ملینا کانامی,هم اتاقی جدیدم باشی درسته؟
بهش نگاه کردم یعنی این جیگر هم اتاقیم بود؟وای نه من از حسودی میمیرم!
-فکر کنم
-تازه واردی؟
-اوهوم
-پس مطمئن باش هم اتاقی منی!
-واقعا پس بیا بریم تو اتاق تا یکم باهم بحرفیم راستی اسمت چیه؟
-هانا
-چه اسم قشنگی!
-به خوشگلی اسم تو نمی رسه!
-ممنون,راستی اون یکی هم اتاقیمون کیه؟
-میریم تو اتاق میفهمی
-الان تو اتاقه؟
-آره زود باش تا بری ببینیش!
-دم در اتاق رسیدیم,هانا در اتاقو باز کرد و رفتیم تو,یکدفعه دیدم یک پسر وسط اتاقه!صورتشو نمی تونستم 
-هی فیلیپ این هم اتاقی جدیدمونه!
تو دلم گفتم
-لعنت بر این شانس!چرا آخه باید هم اتاقی من پسر باشه؟
یهو پسره برگشت و من نگاهمو از پاهاش به بالا گرفتم تا رسیدم به چشماش.تا چشماش رو دیدم عرق سردی روم نشست.با خودم گفتم چرا من باید بیام تو اتاق شماره 13؟ولی نمی دونستم یک چیزی بدتر از چشای اون پسره هست که قراره اتفاق بیفته!



بچه ها برای قسمت بعد باید 5 تا نظر بدید وگرنه قسمت بعدو نمی زارم گفته باشم

موضوعات: رمان شیطان ،
[ شنبه 29 اسفند 1394 ] [ 03:54 ب.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30