تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان شیطان قسمت3
رمان شیطان قسمت3
بچه  ها ببخشید چند وقتی نبودم این امتحان های لعنتی امون نمی دن
اینم قسمت 3 برو ادامهههههه
از چشای پسره نمی تونستم چشم بردارم,چشاش خیلی سرد و بی روح بود,انگار می خواست چیزی رو از درونم بکشه بیرون...
-ها....تو باید ملینا باشی!از دیدارت خوشبختم!
با این حرفش رشته ی افکارمو پاره کرد,بعد دستشو بلند کرد که به هم دست بده.چند ثانیه زل زده بودم به دستش و بعد با یه لبخند پت و پهن گفتم
-منم همین طور
تبسمی اروم کرد.دوباره براندازش کردم,پسره خیلی خوشگلی بود ولی اون چشاش.....وللش همین که رفتارش مثل بچه ادمه برام کافیه
یهو هانا شروع کرد به حرف زدن
-ملینا!مطمئنم عاشق اینجا میشی راستی تخت من اینه
و به تختی که پر بود از لباس اشاره کرد
یکدفعه یک چیزی به ذهنم اومد
-راستی بچه ها!چرا دیگران به این اتاق نزدیک نمی شن و از اینجا می ترسن؟راستی چرا به من گفتن مواظب خودم باشم؟
به قیافه فیلیپ نگاه کردم.بدجور ناراحت و عصبانی شده بود.هانا برای ماست مالی کردن حرف من گفت
-راستی ملینا کتابخونه ی بزرگ اینجا رو دیدی؟پر از ....
داشت حرف می زد که صدایی از بلندگو پخش شد
-همه ی دانش آموزان لطفا سریع خودشونو به سالن اجتماعات برسونن
-به نظرتون این پیغام واس چی بود؟
-حتما اتفاقی افتاده شاید می خوان ملینا رو به همه ی بچه ها معرفی کنند
فیلیپ زیر لب گفت
-شاید.....
*************************************************************************************************************************
خودمونو سریع رسوندیم به سالن اجتماعات.مدیر جیگرمون(دختره ی بی حیا خودتو جمع کن!)بالای سن بود.عد از چند دقیقه مقدمه چینی و پندواندرز و مدح ثنا بالاخره گفت
-بچه ها ما فردا براتون یک سوپرایز داریم!حدس می زنید این سوپرایز چیه؟
سالن در عرض یک ثانیه غوغا شد
-خوب بهتره خودم بگم!ما فردا یک اردوی یک هفته ای داریم!
همه ی بچه ها شروع کردن به جیغ کشیدن و خوشحالی به جز فیلیپ!وای که چقدر این بشر یخه!بعد از تموم شدن جلسه رفتیم تو اتاقمون
-وای من چی بردارم!اینم وقت گفتن بود!لااقل از دوشب پیش می گفتن که من بتونم وسایلمو جمع.
-آخ جون من که از وقتی که اومدم ساکمو باز نکردم!
-اه خوش به حالت!امم راستی تو چی ور می داری فیلیپ؟
-چند دست لباس
-فقط همین؟
-ن پ کل اتاقو مثل تو خالی می کنم تو چمدونم!
-هرهر خیلی خندیدمراستی ملی تو چه شانسی داریا!
-واسه چی؟
-دقیقا روزی که اومدی فرداش می خوان ما رو ببرن اردو!
-خخخخخخخخخ ما اینیم دیه
-شما دوتا نمی خواین بخوابین؟
-نه مثل تو مرغ نیستیم جانم
-منم مثل شما ها جغد نیستم
تعجب کردم فکر نمی کردم فیلیپ اینقدر زبون داشته باشه!
ساکمو باز کردمو یک دست لباس خواب برداشتم و پوشیدم
-لباس خوابت خیلی خوشگله ها
-ممنون همچنین
بعد این مکالمه خودمو انداختم رو تخت و به ماجراهای امروز فکر کردم.اصلا به ذهنمم نمی رسید اینقدر هم اتاقی ها باحال باشن ولی در حین همین فکرا خیلی زود خوابم برد......

موضوعات: رمان شیطان ،
[ سه شنبه 24 فروردین 1395 ] [ 06:17 ب.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب