تبلیغات
به وبم خوش اومدی برای ورود کلیک کن
عاشقانه های من - رمان شیطان قسمت 4
رمان شیطان قسمت 4
اینم قسمت 4 زود برو ادامه که از دستت نره ساعت 7 پا شدم چون باید ساعت 8 از اینجا راه می افتادیم.دوروبرو نگاه کردم.هانا که غرق خواب بود ولی روی تخت فیلیپ یک چمدون سیاه بود.طرف چمدون رفتم,بازش کردمو داخلشو دیدم
-یا حضرت نوح!این پسره وسواس داره؟چقدر تمیز لباساشو گذاشته تو کیفشمن که دخترم اینقدر تمیز نیستم!
زیپ کیفو تندی بستم و رفتم سمت هانا
-پاشو!پاشو دیگه چقدر میخوابی
-اه ولم کن ملی!
-تو ساکتو حاضر کردی؟
-وای نه!
بعد سریع از رخت خوابش اومد پایین وشروع کرد به جمع کردن لباساش!من که از خنده پخش زمین شده بودم!
-به چی میخندی؟واستا  کاری کنم که تا عمر داری دیگه به من نخندی
وبعد پرتم کرد روی تخت و تا تونست قلقلکم داد.از بس قلقلک داده بود دلم درد میکرد و حالت تهوع گرفته بودم
بعد از اون همه شکنجه ولم کرد.یکم رو تخت دراز کشیدم تا حالم بهتر بشه بعد رو تخت نشستم و از هانا پرسیم
-تو چند وقته اینجایی؟
-از اول عمرم
-واقعا!
-اوهوم!از وقتی نوزاد بودم اینجام.
-اوه چه سخت.فیلیپ چه طور؟
-از یکسال پیش
-واقعا!
-آره از 17 سالگی اینجاست
-خب یعنی....چه اتفاقی برای پدر و مادرش افتاده؟
-هیچکی نمی دونه,وقتی اینجا آوردنش حافظشو از دست داده بود
-یعنی هیچی یادش نمی یومد؟
-نه,هیچی.ذهنش خالی از خاطرات بوده.
-وای چه وحشتناک
یکدفعه دسگیره در چرخید و فیلیپ اومد تو
-شما ها اماده شدید؟
هردو باهم کله تکون دادیم
-خب زودتر براین پایین که اتوبوس اومده.
-چچچچچییییییی؟
رفت طرف تختش و چمدونشو ور داشت
-گفتم که اتوبوس اومده
منو همانا باهم دیگه جیغ زدیم و سمت در دویدیم
-شماها حالتون خوبه؟
-نه!
و تا دم در ورودی رو دویدیم
وقتی به اتوبوس رسیدم آنا هم اومد پشیمون
-امممم...هانا میشه من کنارت بشینم؟
-اوم نمی دونم..ملی تو حاضری کنار فیلیپ بشینی؟
هانا و آنا هردو بهم نگاه کردن
مجبور شدم با کراهت بپذیرم.بعد سوار اتوبوس شدم بعد چند دقیقه فیلیپ هم رسید
-امممم....ملینا میشه ازت یه  خواهشی بکنم؟
-بوگو
-میشه برای کنار تا من کنار پنجره بشینم؟
کپ کردم,همیشه دخلی ها این حرفو میزنن ولی ایندفعه...
-میتونم بنشینم
-اممم..خب آره حتما
-ممنون
نشست کنار پنجره و اتوبوس راه افتاد.توی راه با همه بچه ها حرف میزدم و خوش و بش می کردم ولی تا دوباره به طرف فیلیپ برگشتم کپ کردم,یعنی فقط داشتم با دهن باز نگاهش می کردم.دیدم سرشو گذاشته کنار پنجره و همونجور که بیرون رو نگاه میکرده خوابش برده....

موضوعات: رمان شیطان ،
[ شنبه 28 فروردین 1395 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ سایونا تزوکا ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب